عکاس: جواد جلالی

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!

غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنیم!

 

کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…

چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنیم!

 

عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…

ما به این دنیای فانی زود عادت می کنیم!

 ... 

کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…

با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم؟

 

من به این مصرع یقین دارم که روزی می رسد!

سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم

" ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢۸ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.

به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...

نزدیک زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر؛ عفونت از این جا بالاتر نرفته.

لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده می کرد!

دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه می دانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر...  برو بالاتر...

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.  چقدر آشنا بود.  وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت:

- بچه پامنار بودم.  گندم و جو می فروختم.  خیلی سال پیش.  قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم.  من باور داشتم که

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

"  دکترمرتضی عبدالوهابی "استاد آناتومی دانشگاه تهران

«به نام خدا»

سلام به همه

ولادت خانم حضرت فاطمه الزهرا(س) و به همه بزرگواران به خصوص بانوان گرامی تبریک می گم و اعیاد پیش رو هم الهی که مبارکتون باشه.

یه چند وقتیه که دلم می خواد بیام اینجا و کلی حرف بزنم.

دلم می خواد بیشتر از زمان هایی که مطلب هر هفته ای تو منشور هنر گذاشته میشد و برای هر مطلب ساعتی مشغول بودم، دوباره وقت صرف کنم؛ و از انتخاب رنگ تا عکس مربوطه کلی فکر کنم و خدا می دونه که سعی کردم و به امید خودش باز هم می کنم که هر بار مطلبی تو منشور هنر گذاشته میشه همینقدر حساس هستم و شاید یکی از دلیل های کم گذاشتن مطلب همین وقت باشه.

گاهی میشه که میام و تو کوچه پس کوچه های مطالب قدیمی منشورهنر قدم می زنم و کلی از نگاه های مشوق گونه و گاهی منتقدانه شما کیف می کنم و اینکه همون موقع ها و الان هم تو دلم خدا خدا می کنم که منشور هنر بتونه مفید واقع بشه که به امید خدا همینطور بوده و هست و خواهد بود...

چقدر ایده داشتیم که منشور هنر بتونه رسالتش و به بهترین شکل انجام بدهد و خدا کنه که بتونم همشون و با کمک شما بزرگواران پیاده سازیش کنیم...

به امید خدا

«یا حق»



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢٠ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

به امید خدا سال جدید، سال ظهور خواسته های خیری باشه که دنبالشیم.!

لحظه هاتون عید؛ عیدتون مبارک

نرم نرمک بهار در راه است، تو دلت را تکانده‌ای آیا؟!
مطمئنی که سبز خواهی شد؟ در زمستان نمانده‌ای آیا؟!


خاطرت هست نیمه اسفند، روز جشن درختکاری بود؟!
تو نهالی برای رویش عشق، در دل خود نشانده‌ای آیا؟!

سال، وقتی که رو به پایان است، رنگی از آخرالزمان دارد
فصل سبز ظهور نزدیک است، آیه‌ها را نخوانده‌ای آیا؟!

چشم اگر واشود زمستان هم، خالی از فرصت تماشا نیست
دل خود را در این میان یک بار، به تماشا کشانده‌ای آیا؟!

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است
تو به قدر مترسک از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌ای آیا؟!

قاف اگر شهر آرمانی توست، مثل آن سی پرندة عاشق
از هیاهوی جذبه‌های زمین، بال خود را رهانده‌ای آیا؟!

 

هست مضمون ناب تو غزلم، خود بگو ای بهار رنگارنگ
در غزل‌های خویش مضمونی، این چنین پرورانده‌ای آیا؟!

احمدرضا قدیریان



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٦ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

 «این واقعه در سال 2008 و در پرواز فرانسه به هلند رخ داده است.»

 

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ . 

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!!

ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴ ﻜﻨﻪ . ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ : ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.

ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ...

ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم. بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت.

ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ می ﺒﺎﺷﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .

ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﻰﺷﻌﻮﺭ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !!

ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.

ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ...

ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﺑﻰ ﺷﻌﻮﺭ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش (دنیس گورالیدو) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ.

هنوز هم که در سال 2016 هستیم لوح های تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی می کند.

 

 

 

ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ... 

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ! 

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ! 

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠت.!!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

در سکوت پرآرام شب
و معبد نورافشان ماه
آنگاه که درد جان بیمار را می کاهد
و زخم مسیر خونین خویش را می پیماید
و رنج آهنگ ناموزون خود را ساز می کند
این صدای نبض ثانیه هاست
که سکوت قلب شب را می شکند
و جامه ی سپید توست
که نور امید می فشاند
و حوصله ی سرمهاست
که قطره های بیداریت را می شمرند
و دستان توست
که هرلحظه به نیایش مشغولند

نیایشی  از جنس کار
 
و کاری در راستای شفا
اینک چشم بگشا و نیک بنگر
فرشتگان الهی را
که پلکهای خسته ات را به گشایش می پایند
و قلم های آسمانی را
که در نگاشتن اجرت بر ناتوانی خویش می گریند
و در نهایت راهت، زینب را بر درگاه بهشت
که با لبخند پرمهرش
تو را به صبوریت می ستاید
تو را سپاس ای اسطوره ی صبر
ای پرستار
روزت مبارک

مریم ابراهیمی



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

یکى از فرانسوى هایى که خانمش جمعه شب گلوله خورد و کشته شد ، این متن رو فرستاده که تو روزنامه هاى فرانسه چاپ شده :

شما حتی  نفرت من را هم بدست نخواهید اورد!

شما زندگی یک فرد استثنایى، عشق من، مادر تنها فرزندم، را گرفتید ولى من کینه خود را از شما دریغ مى دارم تا شما حتی اون رو هم نتونید بدست بیارید .

من نمى دانم شما چه کسانى هستید و مایل هم نیستم بدانم؛ چون شما وجود ندارید !

اگر آن خدایى که شما برایش کورکورانه مى کُشید ما را از روح خود آفریده، هر گلوله شما زخمیست بر قلب او.

خیر ! من کینه خود را به شما ارمغان نمى دهم.

چون شما در جستجوى آن بوده اید، ولى پاسخ دادن به کینه شما با کینه و خشونت، تسلیم شدن است در مقابل جهلى که شما را تبدیل کرده به انچه که هستید.

شما مى خواهید که من در ترس زندگى کنم ! به هموطنان مسلمانم مظنونانه بنگرم، که بدینوسیله ازادى را فداى امنیت کنم !!

ما دو نفر بیش نیستیم (من و پسرم)، ولى از تمام ارتش هاى دنیا نیرومندتریم.

وقت زیادى ندارم که به شما اختصاص دهم، چون باید براى  ملویل، پسر ١٧ ماهه ام، که تا دقایقى دیگر از خواب  برخواهد خواست مثل هر روز عصرانه درست کنم و سپس با او مثل هر روز براى بازى به پارک بروم. در تمام طول عمرش، این پسر کوچک، با شاد بودن و آزاد بودن خویش شما و امثال شما را خواهد آزرد در حالیکه شما حتی کینه او را هم به ارمغان نخواهید برد!



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٦ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

توی آمریکا مراسم روضه گرفته بودیم.
شب اول یه سیاه پوست هم اومد روضه؛ براش یه مترجم گذاشتیم...

شبای بعد، همین جور هی تعداد سیاهپوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم یه جای دیگه رو هم برای مراسم بگیریم. 
شب آخر ۱۵۰ تا سیاهپوست گفتن که میخوان شیعه بشن!
پرسیدم: برای چی میخواین شیعه بشین؟!
همه نگاه کردن به سیاهپوستی که شب اول اومده بود روضه!

ازش پرسیدم: برای چی به اینا گفتی شیعه بشن؟
گفت: شب اول یه تیکه از روضه جون رو خوندی( غلام سیاه امام حسین ع)
همونی که وقتی امام حسین سرش رو گذاشت روی پای خودش، سه بار سرش رو انداخت و گفت: جایی که سر علی اکبر بوده جای سر جون نیست!!؟
ولی امام حسین(ع) سرش رو گذاشت روی پاهاش و جون شهید شد..
من رفتم به این سیاهپوستا گفتم: بیایید که دینی رو پیدا کردم که توش سیاه و سفید فرقی نداره....



۩ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ۩



پی نوشت:


┘◄ این واقعه یک داستان واقعی است که توسط یکی از کاربران ایرانی گوگل پلاس که در آمریکا زندگی می کنه، بیان شده است.



تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٩ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«به نام خدا»

سلام.

تاریخ با تکرار شدن هستش که واقعیتش تایید میشه.

 آنجایی که امام حسین(ع) در کربلا فریاد می زدند که:

وای بر شما آیا مرا بخاطر اینکه سنتی را تبدیل کردم می کشید؟ یا به جهت آنکه دگرگونی در دین خدا پدید آورده ام؟ یا به سبب جرمی که مرتکب شده ام؟ و یا به خاطر حقی که آنرا واگذارده ام؟

همه در جواب آن بزرگوار گفتند: «بغضا لابیک» به جهت دشمنی و کینه هایی که با پدرت داریم. (ینابیع المودّة، جلد 3، صفحه 80)

« بجز از علی که آرد پسری ابولعجایب / که علم کند به عالم شهدای کربلا را»

و در بر حق بودن ولایت علی بن ابیطالب(ع) همین بس که این کینه توزی ها تا امروز هم ادامه دارد.

آنجایی که عده ای ادم نما سر از تن پدر و مادری در مقابل بچه 2-3 سالشون جدا می کنن تا بگن نوادگان همون افرادی هستن که سر پدری رو به دختر 3 سالش نشون دادن.

رو بدن های نیمه جان و بی جان زائرین خانه خدا راه میرن تا بگن از همون طایفه مهمان نوازی هستن که حتی به بدن های بی سر شده هم رحم نمی کنن و به رسمی که از مهمان های دعوت کردشون دارن بروی بدن های بی کفن می تازن تا اوج زشتی رو آویزه گوش بشر کنن.

عاشورا هم تکرار شدنیست.!

خدا کنه جزو لبیک گویان نوای «هل من ناصرا ینصرنی» امام زمانمون(ع) باشیم و بیش از پیش در زمره یاران آن بزرگوار ثابت قدم باشیم.!

نوشته شده در صبح عاشورای 1437 قمری (1394 شمسی)

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

اینان که طبل خاتمه جنگ می زنند

دیگر چرا به خیمۀ ما سنگ می زنند؟

 

باران تیر و حمله غارت شروع شد 

نقشی دگر ز ننگ در این جنگ می زنند

 

با تیشۀ جهالت و ظلم و عنادشان

 بر ریشۀ عدالت و فرهنگ می زنند

 

 تا نام حق دگر پس از این نشنود کسی

 آتش به بال مرغ شب آهنگ می زنند

 

 غفلت نگر که نعرۀ مستی و بی غمی

 پیش امام خسته و دلتنگ می زنند

 

 غارتگران درون خیامند و کودکان

 از ترسشان به دامن من چنگ می زنند

 

بر چهره های خسته و مات و پریده رنگ

 با سیلیِ خشونت شان رنگ می زنند

 

قلب (حسان) به یاد اسیران کربلاست

 در هر کجا که قافله ها زنگ می زنند

حبیب الله چایچیان (حسان)

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»
«اللهم عجل لولیک الفرج»
«...وَ اَلمُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیه...»
«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»


تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٩ | ٥:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون