منشور هنر 2
السلام علیک یا علی النقی یا امام هادی (ع) ------------------------------------------------------------------------------------ بنام مهربانترین In the name of the most compassionate Today I feel like saying امروز احساس می کنم که باید بگویم : ‘‘Thanks be to God!’’ خداوندا متشکرم Thanks… متشکرم Thanks… for everything God gives us abundantly, health, happiness, and prosperity. متشکرم ...... بخاطر تمام چیزهایی که خداوند بی دریغ به ما بخشیده است سلامتی، شادمانی و موفقیت Thanks… for the hard lessons that have helped me to know myself and others better. متشکرم .... بخاطر درسهای سختی که به من کمک کردند خودم و دیگران را بهتر بشناسم Thanks… for the opportunities to cultivate patience, tolerance, and hope. متشکرم .... بخاطر تمام فرصتهایی که برای ایجاد صبر ، مدارا و امید به من داده شده است. Thanks… متشکرم Thanks… for the failures I have stomached – they have taught me humility, the obligation to never sleep on my laurels, and the necessity to who, just like me, at times do need a helping hand. متشکرم .....بخاطر شکستهایی که تحمل کردم آنها به من فروتنی را آموختند و اینکه نباید در هنگام انجام وظیفه خوابم ببرد وفهمیدم که دیگران هم موقع شکست، درست مانند من در زمان شکست احتیاج به دستهایی دارند که یاریگرشان باشد. Thanks… for multiple discoveries of reality and truth. متشکرم .... بخاطر یافته های زیادم دربارۀ واقعیت و راستی Thanks… for good things I’ve grasped and bad things I’ve dodged, for solutions I’ve found and talents I’ve grown, for victories I’ve earned and beautiful days I’ve lived. متشکرم ... بخاطر چیزهای خوبی که بدست آورده ام و چیزهای بدی که از دستم فرار کرده اند . برای راه حلهایی که پیدا کرده ام و استعدادهایی که در درونم پرورش داده ام برای پیروزیهایی که بدست آورده ام و روزهای زیبایی که زندگی کرده ام. Thanks… متشکرم Thanks… for the parents who loved me and the friends I’ve met, the teachers who taught me and the books I’ve read, the journeys I’ve made and the meals I’ve had. متشکرم .... به خاطر والدینی که مرا دوست دارند و دوستانی که داشته ام ، بخاطر استادانی که به من آموخته اند و تمام کتابهایی که خوانده ام سفرهایی که رفته ام و غذاهایی که خورده ام. Thanks… for the sceneries I’ve admired and the sun I’ve watched, the flowers I’ve gazed at and the air I’ve breathed. متشکرم .... بخاطر تمامی مناظری که مرا به تحسین واداشته اند و خورشیدی که دیده ام گلهایی که با دقت به آنها نگریسته ام و هوایی که استنشاق کرده ام Thanks… for the growing awareness that God is tending me despite my mistakes, protecting me despite my weaknesses, loving me despite my flaws, and finding solutions for me despite my stubbornness. متشکرم....برای رشد آگاهیم به این موضوع که خداوند در برابر مشکلات از من حمایت می کند در هنگام ضعفهایم از من مراقبت می کند با وجود نقصهایم مرا دوست دارد و با وجود لجاجتهای من همیشه راه حل خوبی برایم دارد. Thanks… متشکرم Thanks… … for the joy of so simple of feeling that I am ‘‘alive’’! متشکرم.... برای لذتی که از احساس سادۀ زنده بودن دارم Thanks… for every morning that I wake up to find yet another day to live and love. Thank you God for the breath of life! متشکرم ..... برای تمامی صبحهایی که بیدار می شوم تا یک روز دیگر فرصت زندگی کردن و عشق ورزیدن را داشته باشم خداوندا به خاطر استنشاق بوی زندگی سپاسگزارم And thanks be to God… و خداوندا متشکرم....... ------------------------------------------------------------------------------------------ نظر محمدرضا : خدایا شکرت که مارو لایق این همه نعمت دونستی.!! خدایا قدرت و ظرفیت تشکر از خودت و بهمون عنایت کن.!! خدایا ظرفیت و جنبه ی درست مصرف کردن نعمات تو بهمون عنایت کن.!! خدایا به اندازه ی تک تک نعماتت شکر؛ خدایا بی اندازه شکرت.!! منبع : وبلاگ " الهه هنرُ " ------------------------------------------------------------------------------------------ سالروز ولادت باسعادت خانم فاطمه الزهرا(س) و بر همگان تبریک و شاد باش می گم، به خصوص به مادران و بانوان بزرگوار به پسرم طوری درس بدهید که بداند اگرچه همه ی مردم عادل و صادق نیستند، اما به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. همین طور به او بگویید که به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود، و در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار به دست آورد، بهتر از آن است که پنج دلار از روی زمین پیدا کند. به او بیاموزید، که از شکست پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمَق کند. بگویید به پرندگان در حال پرواز، به گل های درون باغچه، و به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که اگر مردود شود بهتر است تا با تقلّب قبول شود. به پسرم بیاموزید که با افراد ملایم، ملایم و در مقابل گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزش زندگی را به پسرم یاد بدهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش بهایی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل، بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار آموزش، با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید، بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. شاید این ها که گفتم توقع زیادی باشد، اما ببینید چه می توانید بکنید! نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش «همه ی ما رسولان الهی هستیم و رسالتمون آموزاندن و آموختن است؛ پس روز معلم بر همه ی رسولان الهی مبارک باد به خصوص معلمین» (گزیده ی چهارم) ... خورشید از پسر پرسید: «خوب، چرا گفتی که من عشق را نمی شناسم؟» «چون این عشق نیست که مانند صحرا ساکن باشی یا همانند باد در جهان گردش کنی، و این عشق نیست که همانند تو از دور شاهد همه چیز باشی. عشق نیرویی است که روح جهان را تبدیل می کند و بهبود می بخشد... این ما هستیم که روح جهان را تغذیه می کنیم، و دنیایی را که در آن هستیم با خوب یا بد بودن ما، خوب یا بد خواهد شد. و اینجاست که نیروی عشق وارد می شود. چون وقتی عاشقیم همیشه تشنه ی بهتر شدن هستیم.» خورشید پرسید: « پس از من چه می خواهی؟» پسر پاسخ داد: «می خواهم کمکم کنی به باد تبدیل شود.» خورشید گفت: «طبیعت، من را جزو خردمندترین مخلوقات می داند ولی نمی دانم چگونه می توان تو را به باد تبدیل کرد.» «پس باید از چه کسی کمک بخواهم؟» خورشید لحظه ای به فکر فرو رفت. «با دستی که تمام این چیزها را نوشته صحبت کن.» پسر رو به سوی دستی کرد که همه چیز رانوشته بود. با این کار احساس کرد که عالم در سکوت فرو رفته و تصمیم گرفت حرفی نزند. جریانی از عشق در قلبش جان گرفت و دست به دعا برداشت. دعایی بود که برایش تازگی داشت چون بدون کلام بود و در آن خواسته ای نداشت. دعایش شکرگذاری از یافتن مراتع جدید برای گوسفندانش نبود، برای فروش بیشتر ظروف بلور و... نبود. پسر در آن سکوت دریافت که صحرا، باد و خورشید نیز می کوشند نشانه هایی را که با دستی واحد نوشته شده است، دریابند و می خواهند راهشان را دنبال کنند و بفهمند چه چیزی بر روی لوح زمردین نوشته شده است. او دریافت که نشانه ها بر روی زمین و فضا پراکنده اند... آن دست برای همه ی این ها (دلیل آفرینش) دلیلی داشت و فقط آن دست بود که می توانست معجزه بیافریند، دریا را به صحرا و یا انسانی را با باد تبدیل کند. زیرا فقط آن دست دریافته بود که طرح بزرگتری، عالم را به نقطه ای کشانده که دوره ی شش روزه ی خلقت را به شاهکار آفرینش مبدل کرده است. پسر در روح جهان مستغرق شد و دریافت که روح جهان جزیی از روح خداوند است... پائولوکوئیلو (نقاشی زیبای این مطلب، از آثار استاد فرشچیان انتخاب شده.!) وقتی دل سودایی میرفت به بستان ها / بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل / تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها / وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم / بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها تا خار غم عشقت آویخته در دامن / کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها آن را که چنین دردی از پای دراندازد / باید که فروشوید دست از همه درمان ها گر در طلبش رنجی، مارا برسد شاید / چون عشق حرم باشد،سهل است بیابان ها هرتیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید / مانیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو / باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش / می گویم و بعد از من گویند به دوران ها شیخ مشرفالدین ابن مصلح بن عبدا... شیرازی (شیخ اجل سعدی) . . ----------------------------------------------------------------------------------------- نظر محمدرضا: سلام. 1) اندکی صبر، سحر نزدیک است..!!! خدایا به ما صبری زیبا در برابر هرچیز که ناپسند شماست عنایت کن..!!! 2)خدا کنه ما از هر حرفی خوباشو سرمشق بگیریم و اونایی که به کار نمیاد نشنیده بگیریم..!!! 3) صفر درسته که به خودیه خود بی ارزشه ولی وقتی یه عدد کنارش بیاد با ارزش می شه. ما از خاکیم و به خودی خود شاید ارزشی نداشته باشیم ولی این نگاه و نظر لطف خدای بزرگه که به ما ارزش داده؛ «خدایا شکرت»..!!! 4)آدمی را آدمیت لازم است..!!! 5)بنویس؛ باررها بنویس؛ انقدر بنویس تا دل از هرچیز که در دنیا به ان انس داری ببری؛ بنویس مولایم علی(ع) فرمود:« به هرچیز دنیا که بیشتر انس داری بیشتر از ان بترس»..!!! 6)و از خدا بخواهیم که تمام کسی بشویم که طلوع خورشید را نوید می دهد و از خدا بخواهیم که خورشید طلوع کند تا دوباره اغاز شویم..!!! 7)وای بر کسی که از هوای تو دم می گیرد ولی از تو دم نمی زند..!!! منبع : وبلاگ " بهارِ هنر " ----------------------------------------------------------------------------------------- سالگرد شهادت شهدای اسلام، شهید آوینی و شهید صیاد شیرازی، و گرامی می دارم و برای بزرگداشت خیام نیشابوری این 2 بیتی زیبا رو تقدیمتون می کنم: در هر دشتی که لاله زاری بودست / از سرخی خون شهریاری بودست هر شاخ بنفشه کز زمین می روید / حالی ست که بر رخ نگاری بودست «السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)» شهادت خانم فاطمه الزهرا(س) به فرزند بزرگوارشون، آقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه مسلمانان جهان تسلیت می گم.!! دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد حالا خودش هم گریه می کند... سالروز ولادت خانم حضرت زینب کبری(س) بر آقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه مسلمانان از جمله شما مخاطبان گرامی مبارک باشه.!!
understand the failures of other people

شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است
مادر! حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است
...
سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است
زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است
با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است
هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری
نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است
از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت
نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم
عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است
از این شکوه، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگیت را مرور کرد
چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات، جهازت سپر شده است
در هر نفس برای پدر مثل مادری
اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن
دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما
آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام
مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید
سید حمیدرضا برقعی














افتاده نخ چادر او دست نسیمی
تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی
حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
بخشیده به همسایه، چه قران کریمی
در خانه ی زهرا همه معراج نشینند
آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی
ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
می سوخت حریم دل مولا، چه حریمی
آتش مزن آتش در و دیوار دلش را
جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی
حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی...
سید حمیدرضا برقعی
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 سالهمان با آن کت قهوهای سوختهای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچوقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟! نگو حدس زدم که خنده دار است.
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟!"
خاطره ایی از استاد شفیعی کدکنی

| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |
