سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

مرحوم قیصر امین پور (آینه های ناگهان) 



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳۱ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

یادم می‌آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می‌رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس‌های کهنه ولی،در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه‌ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه‌ها و شعبده بازی‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می‌زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد  بلیط می‌خواهید؟» پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیط برای بچه‌ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط‌ها را گفت. پدر به باجه نزدیک‌تر شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط‌ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه‌ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می‌کرد که به بچه‌های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود،‌‌ همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد، گفت: «متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه‌ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از اینکه بچه‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

دان کلارک

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

آسمان، آبی، تر،

آب، آبی، تر.

من در ایوانم، رعنا سر حوض

«انگار از آن روزهاست که شاعر سرخوش است و همه چیز را درخشنده تر می بیند.»

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزد

مادرم صبحی گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.

«شاعر همه زیبایی ها را درسادگی می بیند و برای رسیدن معنای هستی به فلسفه های پیچیده نیازی ندارد.»

زن همسایه در پنجره اش تور می بافد، میخواند

من <ودا> می خوانم

گاهی نیز

طرح می ریزم، سنگی، مرغی، ابری

«نقاش بودن شاعر نعمتی است که او پیوسته از ان بهره های شایان می برد و گاه از یک تکه سنگ و یک گوشه کوچک، تابلویی بدیع به وجود می آورد.»

آفتابی یکدست

سارها امده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را می کنم دانه، به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم

مادرم می خندد

رعنا هم

مرحوم سهراب سپهری با توضیحات خانم پروین قایمی (برگرفته ازکتاب:چه کسی بود صدا زد سهراب)



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٦ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

بِشرِ حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم، یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم، پرسیدم که این زخم از بهر چه بود، گفت:از آنکه شیفته عشقم. گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف دهند؟ گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود، به مشاهده معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم. گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوستِ مِهین آمدی، خود چون بودی؟ نعره یی بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده وی همه قهری به لطف برگیری، ولکن:
زان می  نرسد به نزدتو هیچ خسی    در خوردن غم های تو مردی باید. رشیدالدین میبدی



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون