سلام خدمت همه دوستان گرامی.

به امید خدا حالتون که خوبه..؟! خب خدارو شکر..!!!عینک

در بین سنت های خیلی خوبه ماایرانی ها مخصوصا شب نشینی ها که تو شب های سرد زمستان از جمله شب یلدا داغ تره, مراسم شعر خوانی ارج و قرب ویژه ای داره که بیشتر اشعار حافظ, مولانا, فردوسی, سعدی و... خوانده می شود. به همین منظور بنده قسمتی ازشعر «بیژن و منیژه» از شاهنامه شاعر پارسی زبان و شاهکار گویمان انتخاب کردم که امیدوارم کامتون و شیرین کنه..!!!

... منیژه کجا دخت افراسیاب/ درفشان کند باغ چون آفتاب  

همه دخت توران پوشیده​روی/ همه سرو بالا همه مشک موی

 همه رخ پر از گل همه چشم خواب/ همه لب پر از می ببوی گلاب

اگر ما بنزدیک آن جشنگاه/ شویم و بتازیم یک روزه راه

 بگیریم ازیشان پری چهره چند/ بنزدیک خسرو شویم ارجمند

 چو گرگین چنین گفت بیژن جوان/ بجوشیدش آن گوهر پهلوان...

...بنزدیک آن خیمه​ی خوب چهر/ بیامد بدلش اندر افروخت مهر

 همه دشت ز آوای رود و سرود/ روان را همی داد گفتی درود

 منیژه چو از خیمه کردش نگاه/ بدید آن سهی قد لشکر پناه

 برخسارگان چون سهیل یمن/  بنفشه گرفته دو برگ سمن

 کلاه تهم پهلوان بر سرش/ درفشان ز دیبای رومی برش

 بپرده درون دخت پوشیده روی/ بجوشید مهرش دگر شد به خوی

 فرستاد مر دایه را چون نوند/ که رو زیر آن شاخ سرو بلند

 نگه کن که آن ماه دیدار کیست/ سیاوش مگر زنده شد گر پریست

بپرسش که چون آمدی ایدرا/ نیایی بدین بزمگاه اندرا

 پریزاده​ای گر سیاوشیا / که دلها بمهرت همی جوشیا

وگر خاست اندر جهان رستخیز/ که بفروختی آتش مهر تیز

 که من سالیان اندرین مرغزار/ همی جشن سازم بهر نوبهار

 بدین بزمگه بر ندیدیم کس/  ترا دیدم ای سرو آزاده بس ...

حکیم ابوالقاسم‌ فردوسی‌ طوسی‌



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٩ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»   او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....  اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.»  حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است ..!!



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٢ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
حمیدرضا برقعی


تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱٥ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

بخش هایی از پرتو اول و دوم

... اکنون که صدای گام های دشمن زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسب ها بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سیاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک تر می شود، یک لحظه خواب کودکیت را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر  دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد و هلهله دشمن؛ که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشم های خسته اش را نگران تو می کند. پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی: می شنوی برادر؟! این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد  می زند: (ای لشکر خدا بر نشینید و بشارت بهشت را دریابید...)

حسین بازوان تو را به مهر در میان دست هایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است. همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می ایی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکاف ها بر تنها شاخه دست اویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی: وای برمن  !

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند: وای بر تو نیست خواهرم  ! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

... همه تکیه گاه های تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

... نمی خواهی حسین را از این حال غریب دراوری. حالی که چشم به ابدیت دوخته است و غبار لباسش را برای رفتن می تکاند. اما چاره چیست. بهترین پناه اشک های تو، همیشه آغوش حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است باید در سایه سار آن پناه گرفت.

... اما اکنون فقط این آغوش حسین است که جان می دهد برای گریستن و تو انقدر گریه می کنی که از هوش می روی و حسین را نگران هستی خویش می کنی. حسین به صورتت آب می پاشد و پیشانی ات را بوسه گاه لب های خویش می کند. زنده می شوی و نوای آرام بخش حسین را با گوش جانت می شنوی که:

آرام باش زینبم! صبوری کن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم[ثابت و استوار] اهل زمین است. حتی آسمانیان هم می میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند. اوست که می آفریند، می میراند و دوباره زنده می کند، حیات می بخشد و بر می انگیزد.

... تو در همان بی خویشی به سخن می ایی که:

... اکنون این تنها تو نیستی که می روی، این پیامبر من است که می رود، این زهرای من است، این مرتضای من است، این مجتبای من است. این جان من است که می رود.

... حسین اگر بگذارد، حرف های تو با او تمامی ندارد. سرت را بر سینه می فشارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت می ریزد:

خواهرم ! روشنای چشمم ! گرمی دلم ! مبادا بی تابی کنی ! مبادا روی بخراشی ! مبادا گریبان چاک دهی ! استواری صبر از استقامت توست. حلم در کلاس تو درس می خواند، بردباری در محضر تو تلمیذ[شاگرد] می کند، شکیبایی در دست های تو پرورش می یابد و تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده می شوند و  جهان پس از تو را سرمشق تعبد می دهند...

سیّد مهدی شجاعی



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

سلام خدمت همه مخاطبان گرامی. این مطلب یک هفته زودتر گذاشته شده برای اینکه هفته دیگه محرمه و مطالب خاص خودش و می طلبه.

«ای دوست این پیشکشی ام را بپذیر»

---------- تا انتها ظهور ----------

امشب در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات، باز خواهد شد...

---------- مسافر ----------

...هنوز در سفرم

خیال می کنم، در آب های جهان قایقی است

و من مسافر قایق، هزار سال است

سرود زنده دریانوردان کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم...

...تکان قایق، ذهن را تکانی داد:

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست

همیشه با نفس تازه راه باید رفت، و فوت باید کرد

که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ...

---------- تنهای منظره ----------

...انس،مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادراک پاشیده می شود

فکر، آهسته بود

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر، از سفرهای خوب

حرف خواهد زد؟

---------- مسافر ----------

...سفر پر از سیلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سیاه...

---------- سمت خیال دوست ----------

ماه

رنگ تفسیر مس بود...

---------- دوست ----------

...پلک هاش مسیر نبض عناصر را

به ما نشان می داد

و دست هاش، هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را، به سمت ما کوچاند...

---------- صدای پای آب ----------

...زندگی رسم خوشایندی است...

...زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود...

...زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست...

گلچینی از اشعار مرحوم سهراب سپهری



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون