وقتی دل سودایی میرفت به بستان ها / بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل / تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها / وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم / بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن / کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد / باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گر در طلبش رنجی، مارا برسد شاید / چون عشق حرم باشد،سهل است بیابان ها

هرتیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید / مانیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو / باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش / می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

شیخ‌ مشرف‌الدین‌ ابن‌ مصلح‌ بن‌ عبدا... شیرازی‌ (شیخ اجل سعدی)



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳۱ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

                                                       .

               

 

                                                      .

          

 

                            

  
           

-----------------------------------------------------------------------------------------

نظر محمدرضا:

سلام.

1) اندکی صبر، سحر نزدیک است..!!!

خدایا به ما صبری زیبا در برابر هرچیز که ناپسند شماست عنایت کن..!!!

2)خدا کنه ما از هر حرفی خوباشو سرمشق بگیریم و اونایی که به کار نمیاد نشنیده بگیریم..!!!

3) صفر درسته که به خودیه خود بی ارزشه ولی وقتی یه عدد کنارش بیاد با ارزش می شه. ما از خاکیم و به خودی خود شاید ارزشی نداشته باشیم ولی این نگاه و نظر لطف خدای بزرگه که به ما ارزش داده؛ «خدایا شکرت»..!!!

4)آدمی را آدمیت لازم است..!!!

5)بنویس؛ باررها بنویس؛ انقدر بنویس تا دل از هرچیز که در دنیا به ان انس داری ببری؛ بنویس مولایم علی(ع) فرمود:« به هرچیز دنیا که بیشتر انس داری بیشتر از ان بترس»..!!!

6)و از خدا بخواهیم که تمام کسی بشویم که طلوع خورشید را نوید می دهد و از خدا بخواهیم که خورشید طلوع کند تا دوباره اغاز شویم..!!!

7)وای بر کسی که از هوای تو دم می گیرد ولی از تو دم نمی زند..!!!

منبع : وبلاگ " بهارِ هنر "

-----------------------------------------------------------------------------------------

سالگرد شهادت شهدای اسلام، شهید آوینی و شهید صیاد شیرازی، و گرامی می دارم و برای بزرگداشت خیام نیشابوری این 2 بیتی زیبا رو تقدیمتون می کنم:

در هر دشتی که لاله زاری بودست / از سرخی خون شهریاری بودست

هر شاخ بنفشه کز زمین می روید / حالی ست که بر رخ نگاری بودست



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)»

شهادت خانم فاطمه الزهرا(س) به فرزند بزرگوارشون، آقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه مسلمانان جهان تسلیت می گم.!!

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانه ی زهرا همه معراج نشینند
آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
می سوخت حریم دل مولا، چه حریمی

آتش مزن آتش در و دیوار دلش را
جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی...

سید حمیدرضا برقعی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچوقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...

استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟! نگو حدس زدم که خنده دار است.
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟!"
خاطره ایی از استاد شفیعی کدکنی

سالروز ولادت خانم حضرت زینب کبری(س) بر آقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه مسلمانان از جمله شما مخاطبان گرامی مبارک باشه.!!هورا



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٩ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

به گنجشک گفتند، بنویس: عقابی پرید

عقابی فقط دانه از دست خورشید چید

عقابی دلش آسمان، بالش از باد

به خاک و زمین تن نداد.
*
و گنجشک هر روز، همین جمله‌ها را نوشت

وهی صفحه، صفحه

وهی سطر، سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت
*
وهر روز دفتر مشق او را، معلم ورق زد

وهر روز هم گفت: آفرین

چه شاگرد خوبی، همین
*
ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد:

برای من این آفرین‌ها که بس نیست!

سوال من این است

چرا آسمان خالی افتاده آنجا

برای عقابی شدن

چرا هیچ کس نیست؟
*
چقدر از "عقابی پرید"

فقط رونویسی کنیم

چقدر آسمان، خط خطی

بال کاهی

چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز با از سر خط

چرا...؟

برای پریدن از این صفحه ها

نیست راهی؟
*
و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

وهی دور و هی دور و هی دورتر

و از هر عقابی که گفتند مغرورتر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان

عرفان نظرآهاری



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون