روزگاری شخص مسافری که خسته از راه سفر بود، در جای سرسبز و خوش آب و هوایی بر سایه درختی نشست تا لختی بیاساید. بعد از آنکه بقچه ی نانش را جمع کرد، در زیر همان درخت دراز کشید و به آسمان بالای سرش خیره شد، و خیلی دلش می خواست با کسی حرف می زد تا مسیر برایش کوتاه می شد و سختی راه محسوس نمی بود. همانگونه که دراز کشیده بود و به آسمان نگاه می کرد؛ گفت: خدایا! با من حرف بزن که سخت محتاج هم صحبتی با شما هستم. ناگاه چکاوکی شروع به آواز خواندن کرد ولی مسافر نشنید.

گفت: خدایا! بگو که داری به حرف هایم گوش می دهی؟! ناگهان آذرخشی غرّید ولی شخص بی خرد باز هم متوجه نشد.

با حالتی طلب کارانه گفت: خدایا نشانم بده که وجود داری؛ معجزه..! آری معجزه ای بیاور..! از شاخه ی بالای سرش که گنجشکی لانه داشت، تخمی ترک خورد و شکست و جوجه ای بدنیا آمد.!! مرد با اینکه صدای شکسته شدن تخم و جیک جیک جوجه ی تازه متولد شده را شنید ولی نفهمید و با ناامیدی گفت: خدایا مرا لمس کن؛ این که چیز زیادی نیست؟! مگر نه اینکه تو به هر کاری قادری.!

و چند لحظه بعد بی توجه، پروانه ای که روی دستش بود را پراند و خسته تر از قبل بلند شد و با خود گفت بهتر است تا باران نگرفته راه بیفتم و به مقصد برسم...!

«اعوذ به الله من الشیطان الرجیم»

«بسم الله الرحمن الرحیم»

« وَلَقَد صَرًّفناهُ بَینَهُم لِیَذَّکَّرُوا فَاَبی اَکثَرُ النّاسِ اِلّا کُفُوراً »

«باد و باران را بین مردم آوردیم تا پند گرفته و متذکر حق شوند، لیکن اکثر مردم جز راه کفران و جحود پیش نگرفتند. » فرقان  50

 

با سلام خدمت مخاطبان گرامی.

با عرض تبریک به مناسبت عروج حضرت محمد مصطفی(ص) به عرش والا و همینطور تسلیت به مناسبت شهادت پدر بزرگوار امام رضا(ع)، اقا موسی الکاظم(ع) به همه شما بزرگواران؛ خواستم بگم که این داستان بالا رو بنده از یکی از برنامه های تلویزیون شنیده بودم و با حفظ چارچوب اصلی قصه، بازنگری کردم و به این صورت که مشاهده می کنین اوردم و امیدوارم دل نشین بوده باشه.!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٦ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار

دام بگذاری اسیرم، دانه می خواهی چه کار

 

تا ابد دور تو می گردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی، پروانه می خواهی چه کار 

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار

 

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ

در دل من قصر داری، خانه می خواهی چه کار

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن پس شانه مردانه می خواهی چه کار؟

مهدی فرجی

------------------------------------------------------------------------------------------

نظر محمدرضا:

یاد شعر حکیم سنایی افتادم که

«ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی...»

منبع: وبلاگ " محبوبهِ هنر "

------------------------------------------------------------------------------------------



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٩ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو درآغوش من خفته ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته و آرام از کنارت بر خواسته ام. و اکنون به تو نامه می نویسم. شاید هرکه از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام، آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله یی باشد و من و تو در کنار همیم.

اما آنچه مرا به نامه نوشتن وامیدارد بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه می خواهم با تو بگویم. سال های دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره آن اندیشه کنی.

من اکنون آن روز را، از پشت غبار زمان، به ابهام می بینم. سال های دراز گذشته است. نمی دانم که وضع روزگار بهتر از امروز ست یا نیست. اکنون که این نامه را مینویسم زمانه آبستن حادثه هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه چیز دگرگون گردد. این نیز ممکن است، که باز زمانی روزگار چنین بماند.

من نیز همانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی و خوشبختی بگذرد. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می ترسم که سرگذشت تو نیز همین باشد.

شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن بر نداشته و ترا به دیاری دیگر نبرده ام تا در آنجا با خاطری آسوده تر بسر ببری. شاید مرا به بی همّتی متّصف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است. امّا من و تو از آن نهال ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکنیم و در آب و هوائی دیگر نموّ کنیم. پدران تو، تا آنجا که خبر دارم، همه با کتاب و قلم سر و کار داشته اند، یعنی از آن طایفه ای بودند که مامورند میراث ذوق و اندیشه گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین و اهل زمین خود بسته است. از این همه تعلّق گسستن کار آسانی نیست.

امّا شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته است. دشمن من که "دیو فساد" است در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده ام. همه خوشی های زندگیم در سر این پیکار رفته است. او بارها از در آشتی درآمده و لبخندزنان در گوشم گفته است:

"بیا! بیا! که در این سفره آنچه خواهی هست."

امّا من چگونه می توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می خواستم آن بود که "او" نباشد.

اینکه ترا به دیاری دیگر نبرده ام از این جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می خواستم که کین مرا از این دشمنی بخواهی. کین من کین همه بستگان و هموطنان من است. کین ایران است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرمند تر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی.

اکنون که اینجا مانده ام و سرنوشت ما این است باید به فکر حال و آینده خود باشیم. می دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. در این زمانه، کشورهای عظیم هست که ما، در ثروت و قدرت، با آنها برابری نمی توانیم کرد. امروز ثروت هر ملّتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز، علاوه بر کثرت عدد، با صنعت ارتباط دارد.

این نکته را از روی ناامیدی نمی گویم وهرگز یاس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از روی نومیدی نیست.

در این وضع، شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم، آنقدر که بتوانیم حریم خود را از دستبرد حریفان نگه داریم و نگذاریم که مارا آلتی بشمارند و در راه مقصود خویش به کار برند. امّا کسب این قدرت مجالی می خواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد. پس اگر نمی خواهیم یک باره نابود شویم باید در پی آن باشیم که برای خود، شان و اعتباری جز از راه قدرت مادّی به دست بیاوریم، تا دیگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند؛ و اگر گردش زمانه ما را به ورطه نبودی کشید، باری، آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بوده اند.

این شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی توان کرد. ملّتی که رو به انقراض می رود نخست به دانش و فضیلت بی اعتنا می شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چیست. امّا پدران ما این نکته را خوب می دانستند و تو می دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تا کنون به جا مانده و قدر و آبروئی دارد سببش جز قدر و شان هنر و ادب آن نبوده است.

جنگ ها و فیروزی ها اثری کوتاه دارند. آثار هر فیروزی تا وقتی دوام می یابد که شکستی در پی آن نیامده است. امّا فیروزی معنوی است که می تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملّت های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می توان یافت. کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم در سال 1870 مقام دولت مقتدر درجه اوّل را از دست داده بود. آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور مقام مهمّی در جهان داشته باشد دیگر قدرت سردارانش نبود بلکه هنر نویسندگان و نقّاشانش بود.

(مقاله بالا را مرحوم خانلری درسال 1333 در شماره یک سال ششم "سخن" نوشته است که با تغییر بسیار جزئی از آن مجله، نقل شده است.)

2 تا نکته:

اول اینکه: ولادت امام علی(ع) و روز پدر و به اقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همینطور به همه ی پدران بزرگوار و همه ی مردانی که مردونه و با عزت زندگی می کنن و مثل خیلی های دیگه فقط نقاب مردونگی و یدک نمی کشن و ادعاش و ندارن بلکه واقعا مرد هستن؛ به همشون تبریک می گم و خدا کنه زندگیه با عزتشون مستدام باشه.!!هورا

دوم اینکه: از قبل قصدم این بود که اگه تعداد نظرات منشو هنر به 1000 تارسید اسم اون شخص و کسی که اولین نظر و بعد از هزارتایی شدن میزارو بگم و با خوشحالی باید حضور انورتون عرض کنم که تعداد نظرات از مرز هزارتا گذشت و کسی که هزارمین نظر و داده بزرگواری هستن به اسم «گمنام» که ازشون تشکر می کنم و شخص بزرگوار دیگری که 1001 نظر و دادن «هنر رز سرخ» هستن که از ایشونم تشکر می کنم و از همه ی شما مخاطبان عزیز که منشور هنر و مورد لطف قرار می دیدن تشکر می کنم و خدا کنه مطالب منشور هنر مفید بوده باشه.!!عینک



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۱ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

السلام علیک یا علی النقی یا امام هادی (ع)

--------------------------------------------------------------------------------------

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

 

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم

 

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

حسن حسینی(مسیحا)بهار۱۳۷۳



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٤ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون