«بسم الله الرحمن الرحیم»

قبل از اینکه این شعر زیبا رو بخونین می خواستم اول مصیبت وارد شده رو به مردم آذربایجان شرقی و همه ی ایران و ایرانی تسلیت بگم و از خدای بزرگ برای بازمانده های این خاطره ی تلخ صبری زیبا مسئلت می کنم. دوم هم اینکه راستش وقتی حرف از عید فطر می شه یه حس مَلسی بهم دست می ده چیزی شبیه حسی که دم عید نوروز دست می ده یعنی نمی دونم خوشحال باشم یا نارحت؛ خدایا راضیم  به مقدراتی که برام رقم زدی فقط مثل همیشه و بیشتر از قبل کمکم کن تا هرچی برام پیش میاد یادم باشه که خواست شماست؛ بندگی همه قبول خالق بی همتامون باشه.!! در موردفلسطین هم می خوام بگم که تا حدودی شاید این جمله درست باشه که اگه جایی ظالمی هست برای اینه که مظلوم ظلم پذیری وجود داره و اگه تا حالا فلسطین تحت فشار بوده شاید برای اینه که همه ی کشور ها و افرادی که ادعای مسلمونی می کنن به معنای واقعیه کلمه متحد نشدن.!!

راستی بی انصافیه اگه از کسایی که برای المپیک زحمت کشیده بودن به اندازه ی خودم تشکر نکنم و بهشون میگم خدا دلتون و شاد کنه.!!

_____________________________________________________________________

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا

شبنم تشنه کجا،چشمه خورشید کجا

ظرف نظاره خورشید ندارد شبنم

رتبه حسن کجا،حوصله دید کجا

دست کوتاه من و گردن او هیهات است

بال خفاش کجا تارک خورشید کجا

سایه ای داشت که سرمایه آسایش بود

حاصل عمر تهی دست من و بید کجا

عالمی چشم براه نگه گرم تواند

بکجا میروی ای خوبی امید کجا

آب پیکان ز دل آمد سوی چشمم صائب

آخر این چشمه سر بسته تراوید کجا

صائب تبریزی

---------------------------------------------------------------------------

نظر محمدرضا:

«...عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها»

چقدر آسون از رگ گردن بهم نزدیکتری ولی چه مشکل که نمی فهمم.!!

چقدر آسون برام معجره می کنی ولی چه مشکل که نمی فهمم.!!

حق داری «حضرت صائب» اینچنین بگی، که بواقع اگه تشنه بودم اگه تشنه ی زندگی کردن، ادم بودن، تشنه ی نور ووو بودم تا حالا اونی شده بودم که در وصفم بگن «...هم بی خبر هم بی اثر...» اما ماندگار.!!

منبع: وبلاگ " هنرِ باشو "

---------------------------------------------------------------------------



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٦ | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

آهنگری بود که پس از دورانی، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.
سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزکاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد.

 روزی، دوستی به دیدنش آمد پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: «واقعاً عجیب است! درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خداترسی شوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمان را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!»

 آهنگر پاسخ داد: «در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چطور این کار را می کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم، تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم...»

 آهنگر لحظه ای سکوت کرد. و سپس ادامه داد: «گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. برای همین آن را کنار می گذارم.»

 آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «می دانم که خدا دارد ما را در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده... اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!»

سلام.

شهادت مولی الوحدین، امیرالمومنین، حیدر کرار، امام علی بن ابیطالب (ع) و به ساحت مقدس اقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه ی مومنان تسلیت می گویم.

تو این لحظه های آسمونی به یاد همه باشیم و برای همه دعا کنیم.!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٩ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

 

... اخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه ی صندوق عجایب لایه دستمال چه نوع پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست

گناه پای شلیکای سیاه گردن کیست

چه گلی و اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه

من باید بر گردم تا به مادرم بگم...

ه ه ه ه ه ه

...من بودم که اون شب شیر برنج سحریت و خوردم

تا به بابام بگم:

باشه باشه نمی خواد کولم کنی

گندمارو تو ببر

من به دنبالت میام

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولک ها نرم تا اونور کوه

من می خوام برگردم به کودکی...

مرحوم حسین پناهی

----------------------------------------------------------------------------------------

ولادت با سعادت کریم اهل بیت، امام حسن بن علی، امام مجتبی(ع) بر منجی عدالت و صلح جهانی، اقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع)، و همه ی مسلمانان مبارک بادهورا



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٢ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟  

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.  

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.!!

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که خداوندگار حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی، اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست، میتوانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٦ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون