«الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»

سر شکسته ما را هوای شاهی هست

امید خسته ما را حواله گاهی هست

دراین زمان که دل هرزه گرد بسیار است

بخر دلی که امیدش فقط نگاهی هست

قدم زدن، قدمی با خجالت و از شرم

به سوی کوی تو جانا چه بارگاهی هست

مپرس از من مسکین چرا گنه کاری؟!

بشور فکر گنه تا ره پناهی هست

بخوان تو آیه " لاتقنطوا " برای دلم

برای توبه نمودن چه شاه راهی هست

جابر رضاپور / زمستان 88 / بارگاه علی بن موسی الرضا(ع)

---------------------------------------------------------------------------

نظر محمدرضا:
افرین زیبا بود.!!
خدا قلمی و که از دمی گرم نشات می گیره رو گرم نگه  داره..!!!
این یه بیتم پیشکشی بنده برای سلطان علی بن موسی الرضا(ع)؛ امید اینکه قبول افتد:
پیری خمیده قد وارد صحن شد/ تا که سلام کرد، اشک بر صورتش پهن شد
...

منبع: وبلاگ " هنرِ جابر "

---------------------------------------------------------------------------



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۳:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت 

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

سید مهدی نقبایی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

سلام.

مطالب مختلفی و در نظر داشتم تا برای این هفته در معرض دیدتون بزارم مثل داستان «زنگ انشا» از داستان های «مرحوم رسول پرویزی» ولی چون غمناک بود فکر کردم داستان دیگه ای و انتخاب کنم بهتر باشه و توی گزینه هایی که داشتم یه خاطره از اولین ترم حضور در دانشگاهم و می خوام براتون بگم که هم به اول مهر مربوطه هم خوندنش خالی از لطف نیست هم اینکه یه دلیل اصلی داره که اخرش بهتون می گم؛ و اما القصه:

همونجور که گفتم ترم اول بودیم. فکر کنم اوایل آبان ماه بود. هوا هنوز گرمی خودش و داشت. اون ترم شیمی عمومی داشتیم. کلاس حدود ساعت 2 بعداز ظهر تشکیل می شد و استاد مربوطه  آدم میانسالی بود  که به نظر عصبی میومد و ابایی از تعریف کردن خاطرات زندگی خانوادگیش هم نداشت و خیلی ذوق می کرد از اینکه برامون از رابطه ی خوبش با خانوادش تعریف کنه؛ و دلش می خواست با بچه ها رابطه ی دوستانه ای داشته باشه برای همین ،به خصوص سر کلاس، زیاد بچه ها رو نصیحت می کرد. تو اون گرمای هوا، کوچک بودن کلاس و همینجور پر بودن کلاس از دانشجوهای ترم اولی تا کسایی که برای چندمین بار این درس و برمی داشتن مزید بر علت شده بود تا کلاس با اینکه پنجره هاش باز بود ولی  دم داشته باشه. اون روز کذایی کلاس مثل هفته های قبل هم گرم بود هم اینکه پر شده بود. استاد وارد کلاس شد. همهمه ها به سرعت خاموش شد ولی هنوز می شد صدای پچ پچ و از ته کلاس که بچه های ترم بالایی قرق کرده بودن شنید. استاد خیلی سرخ شده بود و به نظر می رسید گرمی هوا کلافش کرده. از صبح اون روز تا یه کلاس بعد ما استاد همون درس و توی همون کلاس داشت و طبیعی هم بود که این درسی که بارها و بارها گفته شده به خصوص توی یک روز، زیاد میلی برای توضیح مجددش نباشه. برای همین بعضی از بچه ها به خصوص ترم بالایی هایی که چندمین بارشون بود این درس و برمی داشتند زیاد دل خوشی ازش  نداشتند. استاد شیوه ی خودش و برای تدریس داشت. لیست و باز کرد و طبق عادت همیشه همونجور که حضور و غیاب می کرد از چند نفر سوال مربوط به جلسه های قبل و می پرسید.
شروع به خوندن کرد. اقای .... حاضر! نفر دوم .... حاضر... استاد یه نگاهی کرد و گفت: شما می تونی برامون راجب ایزوتوپ ها یه توضیحی بدی؟! طرف یکم مِن و مِن کرد و یهو دل و زد به دریا و گفت: استاد نمی دونیم.! استاد بی مقدمه پرسید: خوندی یا نه؟!
پسره گفت: راستش دیشب ... استاد صداش و بلندتر کرد و گفت : صفر؛ بشین.! نفر سوم .... حاضر...

_تو می تونی توضیح بدی؟

_چیو استاد؟

_ایزوتوپ ها رو؟

_مممممممم

_بشین؛ تو هم صفر.!

نفر چهارم ..... حاضر...

_خوندی؟

_ راستش نه استاد.!

_صفر.!

دیگه ترس بچه ها از صفر های بی مهابایی که استاد می داد ریخته بود، برای همین بی معطلی می گفتن:  نخوندیم و استادم صفر می داد! تا جایی که، یهو عصبی شد و خودکارش و پرت کرد رو میز و لیست و محکم بست و از رو صندلیش بلند شد و دستاش و کرد تو جیبش و شروع کرد عرض کلاس و راه رفتن. کسی جیک نمی زد.

با حالت ناراحتی داد زد که : اخه چرا درس نمی خونین؛ مادر پدراتون دلشون خوشه که بچشون اومده دانشگاه و داره درس می خونه ،حالا بنده خداها نمی دونن که یه سریاتون اومدین یللی تللی. با چه بدبختی پول درمیارن می دن تا شما بیاین درس بخونین ولی حالا چی، هیچی. جدی تکلیفتون و با خودتون روشن کنین. عمرتون و الکی هدر ندین، اگه نمی خواین درس بخونین لااقل برین سر یه کاری، حرفه ای چیزی یاد بگیرین.

استاد صداشو اروم تر کرد و ادامه داد: اخه با چه سیستمی باهاتون برخورد کنم؟

که یهو یکی از همون بچه های ترم بالایی از ته کلاس گفت: استاد 4-4-2

فکر کنین کلاسی که کسی صدای نفس کشیدنش و نمی شیند یهو با گفتن این حرف از خنده ی بچه ها ترکید.
استاد که حسابی عصبانی شده بود از فضاهای خیلی کم بین صندلی ها خودش و بزور به ته کلاس رسوند و تا به اونجا برسه پسره از رو صندلی ها پرید و رفت بیرون و استاد هم دنبالش تا خودش و رسوند به ردیف جلو، هنوز صدای خنده ی بچه ها میومد که یهو یکی دیگه از ته کلاس ولی با صدای اروم تری گفت: گـُــــــــــــــــــل!  که استاد اینبار گفت: گمشو تو هم بیرون که لنگه ی همید. استاد با چهره ی به هم ریخته اومد نشست رو صندلیش و بِهِم رو کرد که تا کجا درس دادم ولی با صورت سرخ و خیس اشک از خنده و لب هایی که زیر دندونام فشار می دادم تا خندم بند بیاد روبرو شد و بدون اینکه چیزی بگه از کنار دستیم پرسید که تا کجا درس داده و درس اون روز و شروع کرد.!!

---------------------------------------------------------------------------

سال پیش تو همین ماه بود که متوجه شدم این استاد بزرگوار، اقای دکتر امینی فر، به رحمت خدا رفتن و باور کنین که خیلی شکه شده بودم.

اگه دوست دارین برای شادی روح همه رفتگان به دیدار حق، یه صلوات بفرستین.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

بنده یه سررسیدی دارم که از بیشتر اساتیدی که باهاشون کلاس داشتم خدارو شکر سعی کردم یه دست خطی به عنوان یادگاری بگیریم و جمله های بسیار زیبایی با عناوین مختلف نوشته شده که خوندن چندین بارش هم برام جالبه ؛ این عکس زیر هم دست خط مرحوم دکتر امینی فر هست که توی این سررسید برامون یادگار گذاشتن؛ روحش شاد.!!

وقتی به این فکر می کنم که یه روزی تو این کشور، یه کم نزدیک تر، تو این شهر یا شاید تو همسایگیمون کسایی بودن و هستن، که برای اینکه ایران، ایران باقی بمونه؛ برای اینکه غریبه ای دست تعرض به این خاک بلند نکنه با کمترین سلاح یا بهتره بگم با سپر کردن سینه ی خودشون چجوری پای این درخت جون دادن تا این درخت رشد کرد و حالا... حتی فکرشم ازارم می ده که نکنه بنده هم مثل کسای دیگه ای که به فکر منافع خودشون و طمع دیدشون و کور کرده، باشم و نکنه خون این جونای پاک و با حرفم، رفتارم و... پایمال کنم؛ خدایا بیش از پیش کمکمون کن.!!

«دمتون گرم مردان الهی»



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ٢:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون