«من مسیح را دوست دارم»

یادم هست، یک شب در اتاقی که در زیرزمین خیابان اوکلی داشتیم، من در بستر افتاده بودم و اندک اندک تبم داشت فروکش می کرد و حالم خوب می شد.

من و مادرم تنها بودیم. مادرم پشت پنجره نشسته بود و کتاب می خواند، سپس به بازی کردن و بعد از آن به شیوه ی خویش، که غیر قابل تقلید بود، به توضیح عشق حضرت مسیح(ع) به کودکان و بیچارگان پرداخت.

شاید بیماری من احساسات او را تهییج کرده بود. اما بهرحال از مسیح(ع) چنان سیمایی در ذهنم مجسم ساخت که جذبه ای فوق العاده برایم ایجاد کرد. مادر از ژرفای فهم او حرف می زد. و از زن گناهکاری که قرار بود توسط مردم سنگسار شود، از سخنان مسیح خطاب به آن ها گفت: چه کسی بین شما گناهکار نیست. هر کس خود را گناهکار نمی داند حق دارد سنگی بسوی این زن پرتاب کند.

... آنقدر تحت تاثیر سخنان و حرکات مادرم قرار گرفته بودم که از صمیم قلب آرزو کردم همان شب بمیرم تا به دیدار مسیح(ع) نائل شوم. اما مادرم تا این حد پرشور و هیجان نبود. به من گفت: مسیح(ع) می خواهد تو زنده بمانی و انچه را که تقدیر برایت معلوم کرده انجام دهی.

در آن اتاق تاریک زیرزمین خیابان اوکلی به نظرم آمد که مادرم درخشان ترین شعله ای از لطف و مهربانی است که تاکنون جهان بخود دیده است. او هنر تئاتر و ادبیات را با غنی ترین محتوای آن یعنی عشق و ترحم و انسانیت بمن ارزانی می کرد.

به قلم: چارلی چاپلین (1897 – 9 ساله)



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»

یه‌ شبِ مهتاب‌ ، ماه‌ میاد تو خواب‌
منو می‌بره‌ ،
کوچه‌ به‌ کوچه‌

باغِ انگوری‌ ، باغِ آلوچه‌
دره‌ به‌ دره‌ ، صحرا به‌ صحرا
اون‌ جا که‌ شبا ، پشتِ بیشه‌ها
یهِ پری‌ میاد ، ترسون‌ و لرزون‌
پاشو میذاره‌ ، تو آبِ چشمه‌
شونه‌ می‌کنه ،
مویِ پریشون‌
یهِ شبِ مهتاب‌ ، ماه‌ میاد تو خواب‌
منو می‌بره ، تهِ اون‌ دره‌

اون‌ جا که‌ شبا ، یکه‌ و تنها
تک‌ درختِ بید ، شاد و پُرامید
می‌کنه‌ به‌ ناز ، دَستشو دراز
که‌ یه‌ ستاره‌ ، بچکه‌ مثِ
یه‌ چیکه‌ بارون‌ ، به‌ جایِ میوه‌ش‌
نوکِ یه‌ شاخه‌ش ، بشه‌ آویزون‌..

یه‌ شبِ مهتاب ، ماه‌ میاد تو خواب‌
منو می‌بره ، از تویِ زندون‌
مثِ شب‌پره ، با خودش‌ بیرون‌،
می‌بره‌ اون‌ جا ، که‌ شبِ سیا
تا دمِ سحر ، شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون ، جار می‌کشن‌
تو خیابونا ، سرِ میدونا:
«- عمو یادگار! ، مردِ کینه‌دار!
مستی‌ یا هشیار ، خوابی‌ یا بیدار؟»

مستیم‌ و هشیار ، شهیدایِ شهر!
خوابیم‌ و بیدار ، شهیدایِ شهر!
آخرش‌ یه‌ شب ، ماه‌ میاد بیرون‌،
از سرِ اون‌ کوه ، بالایِ دره‌
رویِ این‌ میدون ، رد می‌شه‌ خندون‌
یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ، یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....

مرحوم احمد شاملو



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٥ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»

قبل از اینکه این متن زیبا و پر تامل و بخونین تا یادم نرفته خواستم به همتون تبریک بگم روز دانشجو رو، چون همه در هر لحظه در حال یادگیری هستیم.

موفق باشینچشمک

__________________________________________________________________________________________

-برداشت 1 : تمام عمر از انسان شدن گفتیم... از تصفیه درون ... از تزکیه نفس... از سعادت ... از پاک سازی آلودگی های روح مان... روح مظلوم مان... از شناختن راه گفتیم ... از تعالی ... از درست قدم برداشتن ... از فهمیدن... از درک کردن  هستی... از اندیشیدن ... سالها خانه هامان را تمیز کردیم ... مگر خاشاکی روی فرش یا گردی روی میز باقی بماند... سالها همه جا را آلوده کردیم مگر خانه مان ،مگر اتومبیل مان آلوده و کثیف نباشد ...سالها زباله های گندیده مان را در هر جایی ،طبیعت  ،کوچه ،خیابان رها کردیم مگر خانه مان، اتومبیل مان نگندد.

-برداشت 2: در خیابانم ...در هیاهوی بوق و اگزوز و بنزین... در گرمای نفس بر ظهر تابستان ... در تشنگی آسفالت های کف خیابان،پشت اتومبیلی حرکت میکنم ...از اتومبیل مقابل دستی بیرون می آید و ظرف  پلاستیکی نوشابه ای را به بیرون آورده و رها میکند.........

-برداشت 3: می اندیشم اینهمه سال فقط لاف  زده ایم ..هرچه گفته ایم باد هوا بوده ... یاوه بافته ایم ... آخر مگر نه اینست که هنوز دست پس مانده های خوراکمان مانده ایم ...مگر نه اینست که هر جا میرویم،هر کار  میکنیم کلی زباله روی دستمان باد میکند. پس با دروغ هایمان ،ریاکاری ،حسد و مکر و فریبمان چه کار میتوانیم بکنیم؟ با خیانت و دنیاگری و دو رویی و سیاست بازی و شیطان صفتی هایمان چه کار بکنیم؟ زباله های زندگی مان را از  پنجره اتومبیل به بیرون پرتاب کردیم... با  زباله های درونمان چه کنیم؟ ؟؟؟

   بقلم: (آ.ج) خاموش

---------------------------------------------------------------------------

نظر محمدرضا:
وقتی حرف از فرهنگ می شه همه باد تو دماغشون میندازن و با دبدبه و کبکبه میگه ما حداقل 4000 سال قدمت فرهنگمونه ما الیم و بلیم ووو ولی پای عمل که می رسه یه لیوان یه بار مصرف، یه قوطی نوشابه، حتی یه ادامس جویده شده همه ی ادعاهایمان را زیر سوال می بره  و به قول شما از زباله یمان راحت شدیم با پرت کردن به درون خیابان ولی با درونمان چه کنیم با کینه ها و حسدها و... چه کنیم.!!
خدا کنه اول خودمون عمل کنیم و این جمله و تک تکمون  مرور کنیم که: ما مسول تغییر جهان نیستیم ولی مسول تغیر خودمان چرا.!!
تشکر بخاطر دلنوشته ی دلنشینتونلبخند

منبع: وبلاگ " هنرِ خاموش "

---------------------------------------------------------------------------



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش


ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش


کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش


کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش


نشسته است کنارش کسی که می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش


هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش


کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش


کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش


کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش


عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش


طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

فاضل نظری



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٥ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون