سلام.

بنده هم به نوبه ی خودم این روزهای پر از شادی و شور وهمینطور ولادت با سعادت حضرت شاه زاده علی اکبر(ع) و ولادت منجی عدالت و صلح جهانی حضرت مهدی صاحب الامر والزمان(ع) را به محضر شما بزرگواران تبریک می گم.

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم»

«اللهم عجل لولیک الفرج»

«خدا کنه همیشه لب های همه تو خوبی ها پر از شادی و خنده باشه»

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم»

---------------------------------------------------------------------------------------

حیف نون: یکی از همسایه هامون ساعت 2 نصف شب هی می کوبید با مشت به دیوار خونمون! دوستش: عجب ادم های مردم ازاری پیدا میشن؛ حتما نذاشتن بخوابی؟! حیف نون: نه خوشبختانه خواب نبودم؛ داشتم شیپور تمرین می کردم.!

حیف نون میره بنگاه، میگن یه خونه داریم کنار راه اهنه. سرو صداش زیاده ولی بعد از یک هفته عادی میشه. حیف نون می گه: اشکالی نداره، این یک هفته رو میرم پیش داداشم.

تو مراسم ختم بلندگو میگه: مرحوم وصیت کرده سیاه نپوشین. حیف نون داد میزنه: مرحوم غلط کرده! ما به احترامش می پوشیم.

حیف نون میر ه دکتر می گه اقای دکتر چند وقته فکر می کنم پشه ام. دکتر میگه اشتباه اومدی عزیزم؛ اینجا دندون پزشکیه باید بری پیش روانپزشک. حیف نون می گه می دونم. دکتر می گه پس چرا اومدی اینجا؟! می گه اخه مهتابیتون روشن بود..!

به حیف نون میگن از قفل فرمونت راضی هستی؟ میگه اره فقط سر پیچ اذیت می کنه.!

حیف نون از رو جوی اب می پره، ازش فیلم می گیرن. فیلم و رو دور کند میزارن، میفته تو جوی.! دور تند میزارن، می خوره به دیوار.!

دو تا تنبل دراز کشیده بودند یکیشون داشته خمیازه میکشیده اون یکی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این داداش ما رو هم صدا کن.

حیف نون از کلاس راهنمایی رانندگی میاد، بهش می گن مار باباتو نیش زد، می گه: از پشت زدش؟ می گن آره؛ می گه مار مقصره...

به حیف نون می گن شما به اون حشره که پرواز می کنه، می شینه رو گلها و شهدشونو می مکه و عسل می سازه چی میگین ؟ میگه : بهش می گیم خسته نباشی حشره!

پلیسه به یارو میگه : گواهینامه داری؟
میگه : بزار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم ، کارت راه بیفته !

خاطرات حیف نون: قدیما می رفتیم فروشگاه با یه قرون کلی چیز می گرفتیم، تازه بقیه هم داشت ولی الان چی، همه جای فروشگاه و دوربین گذاشتن.

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درامد. در اولی روز کارخود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: "یک فنجان قهوه برای من بیاورید."

صدایی از ان طرف پاسخ داد: "شماره ی داخلی را اشتباه گرفتید؛ میدونی تو باکی داری حرف می زنی؟!"

کارمند تازه وارد گفت: "نه!"

صدای ان طرف گفت: "من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق."

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: "و تو می دانی با کی حرف می زنی، بیچاره؟"

مدیر اجرایی گفت: "نه!"

کارمند تازه وارد گفت: "خوبه!" و سریع گوشی و گذاشت.!!

 

 «در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنانمان را بر خود نپسندیم. کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز... با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم

رخشان بنی اعتماد 

یک روز یه ترکه اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛ خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛ یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم   یه روز یه رشتیه.. اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛  برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛ اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد   یه روز یه لره... اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛  ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد  یه روز یه قزوینی یه...  به نام علامه دهخدا ؛ از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد  یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و  رشتی و  لر  و  اصفهانی تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛  حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم  این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۳٠ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. 
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. 
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. 
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. 
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند: 
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 

امام کاظم علیه السلام :هر کس خشم خود را از مردم باز دارد ، خداوند عذاب خود را در روز قیامت از او باز مى دارد . (الکافی، ج 2 ،ص 305)

سلام.

سالگرد به پیامبری مبعوث شدن رسولی که از طرف خداوندگار مبلغ این بود که: «بگو خداوند یکی ست* خداوند بی نیاز است* نه زاده شده و نه زاییده است* و هیچ مثل و مانندی ندارد»(سوره توحید) و حق گویی ها و بشارت ها و انذارهایش تا امروز پله های عروج حق جویان است را به فرزند بزرگوارشان حضرت مهدی(ع) و همه مسلمانان تبریک و شادباش عرض می نمایم.هورا

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٦ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است


پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است


ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

مرحوم قیصر امین پور

استاد فرشچیان



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٠ | ۳:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

سلام.

ولادت مولی الموحدین، امیر المومنین، مولود کعبه، شهید محراب، حضرت علی بن ابی طالب(ع) و به محضر فرزند بزرگوارشون اقا مهدی صاحب الامر و الزمان(ع) و همه ی مردان روزگار تبریک می گم.

سالروز ازادسازی خرمشهر وهم به همه ی هم وطن های غیورم تبریک می گم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

زمانی که بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده ای را برای شب آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده، که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.  منتظر شدم ببینم  آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت ها دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی  دادم، اما یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من بیسکویت های برشته خیلی دوست دارم.

همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشند؟
او مرا در آغوش کشید وگفت: مادرت امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد و نمی ارزد که زمانهای خوب کنار هم بودنمان را بخاطر یک چنین چیزهای ناچیزی به هم بزنیم!

زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند . خودم هم مثل بقیه در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم.

اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار: درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، چیزهای کوچک مثل بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم اساس هر رابطه ای است؛ هر رابطه ای با همسر، والدین، فرزند، برادر،خواهر و یا دوستی!

کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید، آن را پیش خودتان نگهدارید.

بنابراین، اگه میشه یک بیسکویت بهم بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته.!

«...ای فرزند جانم! در انچه میان تو و دیگران است، خودت را میزان قرار بده! انچه برای خودت دوست می داری، برای دیگران هم دوست بدار. و انچه برای خودت بد می شماری، برای دیگران هم بد بشمار! و ستم مکن! همچنانکه دوست نداری بر تو ستم شود، و خوبی کن! همچنانکه دوستداری با توخوبی کنند. و انچه برای دیگران زشت می انگاری، برای خودت هم زشت بدان. و از مردم بگذر، آنسان که دوست داری از تو بگذرند...»

«از وصایای امیرالمومنین علی(ع) بر امام حسن مجتبی(ع)»



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۳ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون