«بنام منقلب کننده قلب ها»

سلام.

این روزها شاید برای بعضی ها چیزی شبیه روزهای دیگه باشه، برای بعضیای دیگه هم یه چیز خاص و متفاوت، و برای بعضی های دیگه مثل بنده برزخی از روزهای رفته و روزهای پیش رو، پا بپا کردن های بین حال و خاطره ها؛ چه اون خاطره هایی که دیگه چیزی شبیه یه رویا تو ذهن ازشون مونده که گاهی شک می کنی واقعا بودن یا..؟!

یا اون خاطره هایی که گاهی عادت شده تکرار کردن های روزانشون.

بعضی از خاطره ها هم درست وقتی داری با شخصی حرف می زنی با یه موسیقی، حتی با صدای آرومش، میپره وسط حرفتون و این تویی که ناخوداگاه حرفت و قطع می کنی و مثل کسی که انگار توی دنیای دیگه ای باشه یک کوله بار خاطره ریز و درشت با هر نُت موسیقی از صندوقچه ذهنت می ریزه بیرون و جلوی چشمات رژه میره.

به هر حال با همه روزهایی که رفته که خدا کنه شاد بوده باشه یا پر از لحظه هایی تجربه آمیز و همینطور همه لحظه هایی که شاید انتظار مارو می کشه که خدا کنه شاد باشه و خیر؛ برای همه بهترین ها رو از درگاه مدبر هستی خواستارم و به امید اینکه به حق خانم حضرت فاطمه الزهرا(س) سال جدید سال ظهور خواسته هایی باشه که دنبالش بودیم.

 

لحظه هاتون عید، عیدتون مبارک.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

«اللهم عجل لویک الفرج»

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

 «السلام و علیک یا فاطمه الزهرا(س)»

 

شعله در شعله دل کوچه پر از غم میشد

کوچه در آتش و خون داشت جهنم میشد

 

باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را

روضه مکشوف تر از آنچه شنیدم میشد

 

بین دیوار و در انگار زنی جان میداد

جان به لب از غم او عالم و آدم میشد

...

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟!

بیست سالش نشده داشت قدش خم میشد

 

تا زمین خورد صدا کرد: علی چیزی نیست!!

شیشه ای بود که صد قسمت مبهم میشد

 

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است

روضه جانسور تر از غربت او هم میشد؟!

 

میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد

میخ هر لحضه در این عزم مصمم میشد

...

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن

کربلا بود که در ذهن مجسم میشد

 

کوچه در هیات گودال در آمد آنگاه

بارش نیزه و شمشیر دمادم میشد

 

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود

اشک و لبخند در این فاجعه توام میشد

 

دست عباس به خونخواهی آب آمده بود

تن عباس در این معرکه هی کم میشد

 

همه دشت پر از برگ گل اکبر بود

برگ گلها همه بر روی عبا جمع میشد؟

 

طفل شش ماهه بروی سر نیزه گل کرد

داشت اوضاع جهان یکسره درهم میشد

 

که قلم از نفس افتاد، نگاهش خون شد

دفتر شعر پر از واژه ی شبنم میشد

 

دشنه ای بر کمر و زلف نگارم در دست

روضه ام بازتر از آنچه شنیدم میشد

 

گو همان دست که در کوچه گلی را پژمرد

موجب مقتل خونین محرم میشد

مسیح شاه چراغی



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون