«بسم الله الرحمن الرحیم»

فاطمه با شوق دامنی را که عمه مژگان برایش فرستاده بود پوشید. دامنی کوچک چین چین به اندازه یک دختر بچه پنج ساله.
چرخی زد وگفت باید جوراب شلواری هم بپوشم!
من و مادرش نگاهش می کردیم و اصلا حواسمان به زهرا نبود. زهرا خواهر کوچک فاطمه، که سه ساله است.
زهرا را نگاه کردم دیدم اشک در چشمان معصومش حلقه زده . لبهایش را ورچید ، با بغض گفت "من ندارم" و بعد های های گریه کرد.
مادرش در اولین فرصت برایش دامن نو خرید.

چه خوب است هر کسی نداشته های حقیقی اش را بفهمد.
چقدر خوب است آدم  نداشته هایش را درک کند و برایش گریه کند. و برای بنده ای چون من، نداشته هایی به اندازه فاصله ام تا خدا.
خداجونم؛ میگن وقتی حضرت ابراهیم را برای انداختن تو آتش ،در منجنیق
گذاشتن گفت:"حسبی الله، یعنی خدا مرا بس است"
وچون این ادّعای بزرگی بود شما آزمایشش کردین؛ به این که جبرئیل را به سویش فرستادین. پس جبرئیل گفت:ای ابراهیم اگرحاجتی داری بگوی تابرآورده کنم.
ابراهیم گفت: حاجت دارم ولی نه به تو.
جبرئیل گفت: از آن که به او حاجت داری بخواه.
خدایا! خلیلت حرفی زد که می خواهم  دستاویز این شب هام باشد. او گفت:

با علم خالق به حالم، نیازی به گفتنم نیست.

ای خدایی که به اسرار پیدا و پنهان همه آگاهی! شکرت بخاطر همه نعمت هایی که بی حساب بهم بخشیدین و می دونم که نیازی به گفتن نیست و بهتر از هر کسی حالمون و می دونین ولی دلم می خواد باهاتون حرف بزنم.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

«اللهم عجل لولیک الفرج» 

خدایا به حق بنده های خوبت، مارو نسبت به چیزهایی که نداریم و به صلاحمونه، دارا کن و بیشتر کمکمون کن تا قدر چیزهایی که داریم و بدونیم.

(جای دعای شما)

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

«...مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْقَوِیُّ وَ اَنَا الْضَعیفُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْضَعیفَ الاَّ الْقَوِیُّ
 
مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْغَنِیُّ وَ اَنَا الْفَقیرُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ الاَّ الْغَنِیُّ...»

امام حسن مجتبی علیه السلام:

کسی که در دلش هوایی جز خشنودی خدا خطور نکند، من ضمانت می کنم که خداوند دعایش را مستجاب کند.

کافى، ج2، ص62، ح11



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٦ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

«به نام خدا»

ماه رمضان مبارک؛ماهی که توی اون می خونیم (اللهم رد کل غریب)؛ پس خدایا به حق خوبی ها ظهور غریب ترین منجی عدالت و صلح جهانی رو زودتر برسون تا قریبتون شیم. ماهی که توی اون می خونیم (اللهم غیر سو حالنا به حسن حالک)؛ پس خداوندا! اگه حال کسی گرفتست، به خوبی حال خودتون تبدیلش کنین.

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد. از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ 

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

- پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و
شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا اینکه مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای  مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگامنماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا میکنید" اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلال الدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:
"ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است. زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند. رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند. آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالیکه خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

(کتاب: ملاصدرا

تألیف: هانری کوربن

ترجمه و اقتباس: ذبیح الله منصوری)



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱۳ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون