«السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع)»

 

«السلام و علیک یا اباصالح المهدی(ع)»

 

امام رضا علیه السلام:

«امام زمان از پدر و مادر به مردم مهربان‌تر است.»

(فقیه/ج4/ص418)

امام زمان(عج) ما را دوست دارد، اینکه امام زمان می‌آید همه را قلع و قمع می‌کند، یک تصویر وحشتناک درست می‌کنند، این غلط است.

یک حدیث از امام زمان(عج) داریم که می‌فرماید: من هرگز شما را فراموش نمی‌کنم. والله من شما را فراموش نمی‌کنم!
 
نیمه شعبان مدینه بودم برای عمره. فندق الدخیل، سمت راست قبرستان بقیع، پایینش مغازست. رویش غذاخوری است. از طبقه دوم به بالا هم مسافرها! چندین کاروان جا دارد. پانزده ـ شانزده طبقه است. رفتم طبقه‌ دوم روی پاساژ غذا بخورم، یک مرتبه متوجه شدم نیمه شعبان مگر برای امام زمان(عج) نیست؟!

پیش خودم گفتم: قرائتی یک کاری کن! چه کنم؟ برو همین مغازه‌ پایین، چند تا پیراهن، زیر پیراهنی بخر. برو پیش آشپزها، بگو: شما آشپز هستید. در هوای مدینه‌ داغ پای دیگ داغ، یک عیدی به شما بدهم. نفری یک پیراهن به این آشپزها بده!

خوب که طراحی کردم خواستم بلند شوم، متوجه شدم که پول ندارم. پولم تمام شده بود. حالم گرفته شد که چرا من پول ندارم نیمه شعبان یک کاری برای آقا بکنم؟ غذا خوردم.

چند دقیقه‌ای، شاید بیست دقیقه شد یا نشد؛ نمی‌دانم. یک کسی آمد کنارم نشست گفت: حاج آقا، اگه آشپزها اومدند از شما تشکر کنند، چیزی نگین؛ فقط نگاهشون کنید.

 گفتم: آشپزها از من برای چه تشکر کنند؟ گفت: من آن طرف نشسته بودم غذا می‌خوردم، به دلم برات شد که بروم مغازه‌های پایین، چند تا پیراهن و زیر پیراهنی بخرم و بدم به آشپزها و بگویم: عیدی نیمه شعبان است. منتهی اگر بگویم من عیدی دادم، کسی کیف نمی‌کنه؛ ولی اگه بگم یه آدم مشهوری چون شما اینها رو داده بیشتر خوشحال میشن. من به نیت شما این کار را کردم که اینها بیشتر خوشحال بشن. بنده به قصد شما این کار را کردم...
 
 موندم! گفتم: یا حجت بن الحسن، شما کی هستین؟!

من هنوز از جام پا نشدم! یه چیزی از ذهنم رد شد! اصلا این بابا کیه؟! چطور باید الان به ذهنش برسه؟! اونم برای آشپزها نه کسه دیگه؟! اونم پیرهن و زیر پیرهن نه چیز دیگه؟!

آیت الله محسن قرائتی

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

«اللهم عجل لولیک الفرج»

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٠ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()

نامه ای به دخترم - جرالدین

جرالدین دخترم،

از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود؛ اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزلیزه... این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم...

جرالدین- در نقش ستاره باش، بدرخش اما اگر اسیر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان.

من پدر تو هستم.

امروز نوبت توست که هنر نمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن، زندگی آنان را تماشا کن، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد، هنرنمایی می کنند. من خود یکی از ایشان بودم. جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم که آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین محله های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد، این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشید ام و از این ها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند، اما سکه ی صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند را نیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام- و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد.

داستان من به کار نمی آید، از تو باید حرف بزنم.

به دنبال نام تو، نام من است، چاپلین.

جرالدین، دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال  زنش را بپرس و آگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد، اما برای خرج های دیگرت باید برای آن صورت حساب بفرستی .

جرالدین، گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن، زنان بیوه، کودکان یتیم را بشناس، دست کم روزی یکبار بگو: من هم از آن ها هستم، تو واقعا یکی از آن ها هستی، نه بیشتر .

هنر قبل از آنکه دو بال برای پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند؛ وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه شهر پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم، آنجا بازیگرانی همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده نورافکن های تئاتر شانزلیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است... نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟! اعتراف کن.

دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالاسکه ران یا گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه ی پاریس را ناسزا بگوید...

دخترم، جرالدین، هروقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو،(سومین) فرانک آز آن من نیست. شاید مال یک مرد فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم...

من زمان دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه می رفتد نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان ناساتوار سقوط می کنند. دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد، آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار ترا بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را، وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص، برای تو نامه ای بنویسد؛ او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است...

دخترم، هیچکس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند . برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم، جرالدین

برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر می گذارم و با این آخرین پیام، نامه را پایان می بخشم:

انسان باش، پاک دل و یکدل...

به قلم: چارلی چاپلین (76 ساله - 1964)

عکاس: جان مور



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٦ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون