پاییز با آفتاب نیمه جون، ولی یکدست سر ظهرش، با هوای نیمه ابریش، با نم بارونش، با خش خش برگ ها رو زمین و با بادی که به زور از لابلای در و پنجره ها زوزه کشون خودش و می چپونه تو؛ من و میبره به گذشته...!

به دورانی که فقط دلتنگی گه گاه ازش مونده. دلتنگی بازی قلعه و ورج و وورجه تو حیات درن دشت مدرسه، بستن بازو بند انتظامات و رئیسگیری، دلتنگی دوران بی ریایی...

دلتنگی مدرسه راهنمایی پشت خونمون، بوفه مدرسمون با اون ساندویچ هایی که بیشتر برای ته بندی بود تا سیر شدن، حتی دلم واسه غاروغور شکمم وسط زنگ های کسل کننده هم تنگ شده...

دلتنگی بچه های شوخ و شنگ دبیرستان، دلشوره هایی که موقع امتحان شفاهی بهم دست می داد، زیارت عاشورای صبح پنج شنبه با نون پنیر بعدش، دل دل کردن واسه رسیدن زنگ های ورزش و فوتبال بازی کردن، خوردن کلوچه وسط کلاس درس، گرم گرفتن با معلم ها، دلتنگی کلی چیز نگفته...!

آره......می دونم ...! می دونم که فردا هم دلتنگ همین لحظه می شم...

خدا کنه فردا سرم شلوغ باشه تا نتونم دلتنگ قدیما بشم..ولی ...

(نوشته شده درمهر ماه/1387)

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٦ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون