امام محمد تقی الجواد الائمه(ع):

«...حیات و زندگى لذّت بخش به وسیله نیکى و احسان به دیگران بیشتر و بهتر است از عمر بى نتیجه .»

کشف الغمّه : ج 2، ص 350، س 11.

 

از آخرین دفعه‌ای که جک پیرمرد را دیده بود، مدّتها می‌گذشت.  کالج، شغل و خود زندگی مانع از دیدار مجدّد شده بود.  در واقع، جک در پی تحقّق رؤیاهایش به آن سوی کشور کوچ کرده بود.  در آن، در شتابی که در اجرای امور پرمشغلۀ زندگی داشت، وقت چندانی برای اندیشیدن به گذشته نداشت و غالباً فرصتی نبود که با همسر و پسرش بگذراند.  او برای آینده کار می‌کرد و هیچ امری نمی‌توانست مانع از پیشرفت او شود.

آن روز مادرش زنگ زد و گفت، "آقای بلسر (Belser) دیشب درگذشت. روز چهارشنبه تشییع جنازه است."

خاطرات گذشته به ذهنش هجوم آورد، گویی فیلمی قدیمی بود که به آرامی از جلوی چشم او رد می‌شد و خاطرات دوران کودکی را زنده می‌کرد. مادرش گفت، "جک، صدای مرا می‌شنوی؟"

جک گفت، "آه، متأسّفم مامان. بله صدای شما را شنیدم.  خیلی وقت بود که به فکرش نبودم.  متأسّفانه باید صادقانه بگویم که فکر می‌کردم سالها پیش مرده است."

مادرش گفت، "ولی او هرگز تو را فراموش نکرد.  هر بار که او را دیدم از احوالات تو می‌پرسید. از روزهای زیادی یاد می‌کرد که به قول خودش "آن سوی نرده‌ها، طرف او" گذرانده بودی.

جک گفت، "آن خانۀ قدیمی را که او در آن زندگی می‌کرد دوست داشتم."

مادرش گفت، "می‌دانی، جک، بعد از فوت پدرت، آقای بلسر وارد زندگی تو شد تا اطمینان حاصل کند تأثیر یک مرد را در زندگی‌ات احساس می‌کنی."

جک گفت، "او کسی است که نجّاری را به من آموخت. اگر او نبود من الآن در این شغل موفّق نبودم. او اوقات زیادی را صرف کرد تا آنچه را مهم می‌دانست به من بیاموزد.  مامان، من برای تشییع جنازه آنجا خواهم بود."

با آن که مشغله‌اش خیلی زیاد بود، به قولش وفا کرد.  با اوّلین پرواز به زادگاهش برگشت. تشییع جنازه آقای بلسر مختصر و بدون هیچ رویداد خاصّی بود. نه فرزندی داشت و نه منسوبینش در قید حیات بودند.

شب قبل از بازگشت به محلّ سکونتش، جک با مادرش به دیدن خانۀ قدیمی رفت که کنار منزلشان بود.  می‌خواست یک بار دیگر آنجا را ببیند. در آستانۀ در ایستاد؛ اندکی تأمّل کرد. پنداری عبور به بُعد دیگری از زمان بود؛ گویی جهشی داشت به مکانی دیگر و زمانی دیگر. خانه درست همان طوری بود که به خاطر داشت. در هر قدم خاطره‌ای به ذهنش باز می‌گشت. هر تصویری، هر قطعه از لوازم و اثاث. ناگهان جک ایستاد.  مادرش گفت، "چه شده، جک؟"

جک گفت، "جعبه سر جایش نیست."  مادرش گفت، "چه جعبه‌ای؟" جک گفت، "جعبۀ طلایی کوچکی بود که روی میز کارش قرار داشت؛ درش همیشه قفل بود.  هزاران بار از او پرسیدم که توی آن جعبه چیست. تنها جوابی که همیشه به من می‌داد این بود که، "چیزی که بیش از هر چیز دیگری برایم ارزش دارد."

جعبه سر جایش نبود.  همه چیز در آن خانه دقیقاً همانطوری بود که جک به خاطر داشت، غیر از آن جعبه. تصوّر کرد که شاید کسی از خانوادۀ بلسر آن را بر داشته است. جک گفت، "حالا دیگر هرگز نخواهم فهمید که چه چیزی آنقدر برای او ارزشمند بوده است. دیگر بهتر است بروم بخوابم. فردا صبح زود پرواز دارم."

دو هفته از فوت آقای بلسر گذشته بود.  یک روز جک از محلّ کار به منزل برگشت و یادداشتی را در صندوق پستی‌اش دید. متن آن چنین بود: "برای دریافت بسته باید امضاء بدهید. کسی در منزل نبود. لطفاً طیّ سه روز به ادارۀ مرکزی پست مراجعه کنید."

صبح روز بعد، جک به ادارۀ پست مراجعه کرده بسته را دریافت نمود.  بستۀ قدیمی کوچکی بود که به نظر می‌رسید گویی صد سال پیش به پست سپرده شده است.  به زحمت می‌شد خطّ روی آن را خواند، امّا نشانی فرستنده توجّه او را جلب کرد، "آقای هارولد بلسر."

جک بسته را به داخل اتومبیل برد و کاغذ بسته‌بندی را پاره کرد. درون آن جعبۀ طلایی بود و پاکتی روی آن قرار داشت. موقعی که جک یادداشت درون پاکت را می‌خواند، دستش می‌لرزید: "بعد از مرگ من، لطفاً این جعبه و محتوای آن را برای جک بنِت بفرستید. این شیئی است که در زندگی، بیشترین ارزش را برای آن قائل بودم." کلید کوچکی به نامه چسبانده شده بود.  قلبش به شدّت می‌زد و اشک چشمانش را پر کرده بود.  به دقت قفل جعبه را باز کرد.  درون جعبه ساعت جیبی طلایی زیبایی قرار داشت. انگشتانش به آرامی روی در حکّاکی شده ساعت لغزید. آن را گشود. درون ساعت این کلمات حکّ شده بود: "جک، با سپاس از وقتی که برایم گذاشتی! – هارولد بلسر."

جک با خود اندیشید، "آنچه که برایش بیشترین ارزش را داشت، وقت من بود؛ وقتی که برای بودن با او گذاشتم." جک چند دقیقه‌ای ساعت را در دست نگه داشت، سپس به دفتر کارش زنگ زد و تمام قرارهایی را که برای دو روز بعد داشت لغو کرد.  ژانت، دستیارش، با تعجّب پرسید، "آخر چرا؟"

جک جواب داد"باید وقتم را با پسرم بگذرانم.


«هرگاه، از سلطه و قدرتی که در آن هستی در تو نخوتی یا غروری پدید آمد به عظمت ملک خداوند بنگر که برتر از توست و بر کارهایی تواناست که تو را بر آنها توانایی نیست. این نگریستن، سرکشی تو را تسکین می دهد و تندی و سرافرازی را فرو می کاهد و خردی را که از تو گریخته است به تو باز می گرداند.»

فرازی از نامه تاریخی امام علی(ع) به مالک اشتر



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٢ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون