بنام خداوند زیبایی, دانایی و نیکویی

سال گذشته تو یکی از سایت های ادبی، مسابقه دوستانه و ادیبانه ای برگزار شد با این مضمون که هرکی یه داستان از شب یلدا تعریف کنه و از بین همه خاطره ها و داستان های خواندنی، خاطره خانم ابراهیمی از نظر بنده و بیشتر مخاطبان خواندنی تر و دلنشین تر بود. با توجه به روز جهانی ماما که 15 اردیبهشت بود بنده از خانم ابراهیمی اجازه گرفتم تا این هفته هنر ایشون رنگ منشور هنر باشه.

شب یلدای من اگرچه آغشته به خون، اگرچه آلوده به اصوات ناموزون، اگرچه مملو ازناله ودرد واگرچه مرتعش از انقباض حنجره های زنانی بود که مسیر زن بودن تا مادرشدن را با ضجه و فریاد می پیمودند ولی برای من سراسر به نیایش گذشت، نیایشی ازجنس کار و کاری در راستای فراغت و زایش...

ساعت شش و نیم بعدازظهر بود،ازمجموعه اوضاع و احوال جاری،ازجمله علامت موجود در برنامه ی پرسنلی،ابروهای درهم و قیافه ی معترض همسر و فرزندم، رسیدن قریب الوقوع سرویس ایاب و ذهاب، پالتو ومقنعه ای که به تن کردم و خلاصه مجموعه ی شواهد و قرائن موجود چنین برمیومد که امسالم با دیواری به مراتب کوتاهتراز سال قبل(!) قرعه ی شیفت شب یلدا بنامم خورده و باید راهی بیمارستان بشم! بهرحال عازم شدم و تحویل و تحول شیفت در انبوهی از سر و صدا و رنگ خون همراه تبریک های شب یلدای دوستان درحال انجام بود؛ درجریان تحویل اتاق ایزوله، فضای اتاق با تلاقی مناسبت های شب یلدا منو بی اختیار برداشت و باخودش برد به شب یلدای سال قبل...

انگار همین دیشب بود...

حوالی ساعت یازده ونیم شب صدای آیفون بخش ورود یه زائوی جدید رو خبرداد، همکارم بعداز ویزیت بیمار باقیافه ی وارفته و لب و لوچه ی آویزون اومد سراغم و گفت: من به این مریضه دست نمیزنم!
_
مگه چشه؟
_
هپاتیت داره
_
خب دستکش می پوشیدی
_
نه اصلا جراتشو ندارم ، میشه تو بری سراغش؟
_
باشه میرم ولی اگه بستری بشه باید ببرمش اتاق ایزوله و درم ببندم، مسئولیت بقیه مریضا برات سنگین نیست؟
شادی توچشماش برق زد و گفت: نه اون دکولمانیه(خونریزی حاصل ازکنده شدن جفت) و آبریزشیه و دیابتیه برا من، تو فقط به هپاتیتیه برس!
_
محض رضای خدا یه کم کرامت انسانی رو حفظ کن و آدما رو به اسمشون صدابزن نه به مشکلاتی که بهشون عارض شده
_
بابا انسان!.. کرامت!.. معرفت!.. باشه.. برو مریضه خیلی درد داره
رفتم اتاق معاینه و با یه زن زردروی محنت کشیده مواجه شدم که نگرانی درتمام سیمای وجودش موج میزد و لرزش تنش حکایت از استرس مضاعف داشت، به محض دیدن من با یه سلام کوتاه و بریده گفت خانم من هپاتیت فعال دارما! واسه معاینه مراقب باشید.
گفتم سلام عزیزم اشکالی نداره ما مراقبیم.

خیلیا هستن که مشکلاتی دارن خودشونم خبردارن ولی به هردلیلی اصلا حرفشم نمیزنن و با این کارشون یه جورایی به جماعت بعد از خودشون ظلم میکنن، ولی گلی به گوشه ی جمال شما که از راه نرسیده خودت مشکلتو عنوان میکنی تا اقدامات ایمنی رو انجام بدیم و این خودش خیلی با ارزشه... و بعد از یه معارفه ی مختصر و اقدامات اولیه ی پذیرش بیمار، بامشاهده ی دفترچه ی خدمات درمانیش پرسیدم شما خودت خواستی توی این بیمارستان بستری بشی؟ گفت رفتم بیمارستان دانشگاه ولی مسئول معاینه تا فهمید هپاتیت دارم بدون معاینه گفت نوزادت نیاز به مراقبت ویژه داره که اینجا امکاناتش نیست بهتره بری بیمارستان تامین اجتماعی... وبا نگرانی زایدالوصفی ادامه داد: خانم برای بچه ام اتفاقی نمیافته؟! من با بدبختی این حاملگی رو به سرانجام رسوندم... گفتم نه نگران نباش! بابت کم لطفی همکار بیمارستان قبلی عذرخواهی میکنم. حقیقتش بچه ات بعد از تولد فقط به یه واکسن مخصوص نیاز داره که مبتلا نشه و همکارای پرستارمون بهش میزنن ولی چیزیکه الان برای روند زایمانت مضره همین استرس بیموردیه که داری به خودت واردمیکنی، بهتره سعی کنی با توکل بخدا و آرامش خاطر روند زایمانتو سپری کنی...

ودرحالیکه بیمار دعا به لب نگرانیش فروکش میکرد آماده ی بستری شد وبه اتاق ایزوله هدایتش کردم...
بعداز وصل سرم و آموزش های لازم به بیمار گفتم: تبریک میگم؛ اون فرشی از بهشت که فرشته های قالیباف نه ماهه دارن میبافنش امشب قراره ببرن و پهنش کنن زیرپات و تو و یلدا خانم کوچولوت تا ابد روش غلت بزنید و حالشو ببرید! حالا یه هدیه هم من بهت میدم، میگن ماماها ضربان قلب آینده رو میشنون اینم ضربان قلب یلدا کوچولو تقدیم به مادرش...(و پخش صدای قلب جنین با دستگاه کنار زائو)
مریض که از شادی توی پوستش نمی گنجید گفت: خانم شما چقدر مهربونی، اجرت با زهرای مرضیه، میشه تاوقتی کنارمی دستکش بپوشی؟!
_
مهربونی که نظرلطفته عزیزم، ولی دستکش برای چی؟
_
واسه اینکه تو دردام دستتو بگیرم
_
خب اینکه دستکش لازم نداره بیا این دست من، بگیرش!
با دلهره گفت نه خانم اونوقت شماهم مبتلا میشی و روم سیاه میشه پیشت!
_
نترس دستم زخمی نداره که بخواد منتقل بشه، انتقال هپاتیت یا از راه زخمه یا تزریق خون یا وسایل تزریقی آلوده و یاآمیزش جنسی... بعدشم مطمئن باش اگه از دل سیاه من آسیبی به شما نرسه از تن زرد شما آسیبی بمن نمیرسه...
_
خانم شما شاعری؟!
_
نه چطورمگه؟
_
آخه مثل شاعرا حرف میزنی!
_
شعر جایگاهش خیلی بلنده، قد و قواره ی طبع من به اونجاها نمیرسه
_
خانم من خودم رشته ادبیات خوندم شم شاعری شما رو حس میکنم!
_
شعر واقعی که نمیتونم بگم ولی گاهی اشعار اساتید و تحریف میکنم!
_
خانم دیدی حس شیشمم درست میگفت! میشه برام بخونید؟
_
باشه حالا واسه اینکه درد زایمانتو باخنده سپری کنی، یکیشو برات میخونم که مال ده سال پیشه و تحریفی از یکی از اشعار حافظه (توی پرانتزم گفتم که ملت توی همچین شبی تفال به دیوان حافظ میزنن ولی حافظ عزیز این بنده ی شرمنده ی روسیاهو حلال کن که شعر تحریفی خودشو بجای فال تو به این زن دردمند تحمیل میکنه):
آن کیست تا در روز و شب از چشم بیداری کند/ برجان تبداران غم یکدم پرستاری کند
آن کیست تا مرهم ز دل بر زخم بیماری نهد/ در ظلمت شبهای غم چون دوست غمخواری کند
آن کیست تا دست شفا بر روی زردی میکشد/ با نسخه ی مهر وصفا درمان بیماری کند
آن کیست تا لبخند او علت ز جان ها میبرد/ گویید تا از جان ما رفع گرفتاری کند
ولی نمیدونم چی شد که انتظارم از لبخند مریضم کاملا نتیجه ی عکس داد و مریضم درحالیکه غرق تماشای من بود رفته رفته چشماش پر از اشک شد... منکه درجریانِ گرفتن شرح حال از سابقه ی بیماری مریضم متوجه سختی های زندگیش شده بودم ومیدونستم که شوهرش بانقص مادرزادی کلیه بدنیا اومده و چند سالی میشه دیالیز میشه وهپاتیت رو درجریان دیالیز مبتلاشده و... برای اینکه ذهنشو منحرف کنم و بقولی جو حاکم رو عوض کنم با شوخی گفتم: اینجوریکه تو غرق تماشای من شدی یکی ندونه الان فکر میکنه این شب تاریک یلدا فقط یه قرص ماه کم داشته و تو الان پیداش کردی! ولی اشتباه نکنیا؛ ماه شب یلدامون اسمشم یلداست فقط یه کم ناز داره وهنوز روی ماهشو بهمون نشون نداده! فکرکنم این وروجک ازهمین حالا زیرلفظی ای چیزی میخواد تا بله ی این دنیا رو بگه!
با لبخند محزونی گفت خانم اسمت چیه؟
_
راستش اسمم مریمه ولی اینجا بچه ها لطف دارن و مریم گلی صدام میکنن!

وقتی دیدم همچنان نگاهش خیره به چشمای منه و فقط از انقباض انگشتاش میشه فهمید که درد داره گفتم نگاه ممتدت منو یاد فیلم آهنگ برنادت میندازه! یه جوری محو تماشای منی که انگار برنادت زانو زده و داره مریم مقدسو تماشا میکنه!! بجان خودم من مریم مقدس نیستما؛ اشتباه نگیری یه وقت؟!... خلاصه با انواع و اقسام عبارات و حکایت های طنزآمیز سعی کردم ذهنش بمن معطوف بشه و درد و رنج های متعدد و از یاد ببره و کم کم از تغییرات مخصوص چهره ی بیمارم متوجه شدم که زایمانش نزدیکه و البته حدسمم درست بود..
بعد از انجام پروسه ی زایمان که بطرز ناباورانه ای حدود سه ساعت جلو افتاده بود برای تولد یلدا کوچولوش تبریک گفتم و نوزاد معصومشو روی سینه اش گذاشتم بعد باشوخی یه ضربه ی کوچیک به پشت پای یلدا زدم وگفتم ای بلابرده! نمیشد یه ذره کمتر ناز میکردی و زودتر میومدی بیرون که اینقدر کمر فرشته ها درحال سجده نخشکه؟!! و از مادرش خواستم که برای من و دخترش دعا کنه...
زائو اول آرزوی سلامتی و دعای عاقبت بخیری برام کرد و مراتب قدرشناسی بیحدشو نشون داد بعدم توی گوش دخترش اذان گفت و نجواکرد... با شیطنت گفتم راستشو بگو چی در گوشش خوندی؟ واسه دخترت دعا کردی یا درد دل؟!
منکه بندرت پیش اومده جلوی کسی چشمام خیس شده باشه با جوابی که از این زن قدرشناس و سپیددل شنیدم دیگه نتونستم جلوی اشک خودمو بگیرم...

گفت: خانم اذان گفتم و تو گوشش اسمشو خوندم ولی نه به اسم یلدا که حکایت از تاریکیه بلکه به اسم مقدس مریم که تماما نور و روشناییه و براش آرزو کردم که یه مامای مهربون مثل شما بشه تا اگه داره عمرشو صرف میکنه در ازاش، دعای خیر مردمو بخره...!!

چی بگم که بعد ازگذشت بیش از یکسال هنوز طنین دعای خیر همچین انسان وارسته ای توی گوش من تداوم داره و منو در حفظ تعهد ومسئولیت انسانی این شغل خطیر یاری میکنه....

--------------------------------

راستش خاطره ی شب یلدای من اگرچه کاملا واقعی بود ولی خب مربوط به سال گذشته میشه... نکته ی دیگری هم که می خواستم اضافه کنم این بود که شغل من علاوه بر شرافت خاصی که برش حاکم هست مشحونه از روابط حسی و عاطفی عمیقی که بین ماما و زائوهای مختلف برقرار میشه و این مورد هم یکی از عمیقترین و زیباترین روابط عاطفی بود که من تجربه کردم و دراثنای ارتباط با بیمار، بی اختیار بیاد این متنی که دوازده سال پیش بمناست پانزده اردیبهشت و روز جهانی ماما نوشتم میافتادم و الان فرصت خوبیه که همینجا این متن رو از همین دریچه به تمام ماماهای خوب و متعهد سرزمینم تقدیم کنم:
پیشکش وجود ماماهای عزیز و گرانقدری که ارزش کار خطیر و زحمت بی دریغشان در پس چاردیواری های بسته و پر دغدغه ی لیبر همواره از چشم مردم و مسئولان پنهان مانده است:


آنگاه که حجم مهر از گنجایش قلب زن فراتر رفت، دست لطف خدا از آستین درآمد و او را مژده ی فرزند داد و بشارت داد بر آنکه مادر خواهد شد... و زن که لبریز از مهر الهی بود برای نثار وجود خویش به انتظار نشست و چه پروازها که از دریچه ی خیال به سوی وسعت روشن آینده ی خویش نکرد....
اینک روز موعود فرا رسیده است و دردی شیرین جان مادر را دربرگرفته و او به امید گنجی که در دل دارد هزاران رنج را به جان خریده است... مادر که جان خود را پیش رو می بیند دردمندانه دست نیاز بسوی تو دراز میکند و در عمق نگاه خسته اش طلب مهربانی و یاری از تو موج میزند.... اکنون پیش چشم او تو آن ستاره ی قطبی هستی که امید رسیدن به دلبند را در افق نگاه منتظرش زنده میداری و این زمان دستان نیازمند او ملتمسانه از تو میخواهند که با مهر خود او را به نقطه ی آسایشی برسانی تا در پس فراز و نشیب های درد جانکاه زایمان فراغتی بیابد تا دمی بیاساید و به آرامش خیال به نخستین موسیقی دلنشین حیات فرزند گوش بسپارد....
هم اینک نوبت توست....
تو سبز جامه ی شب زنده داری که دانش آموخته ی این هنری...
تو که همچون شمع با کاهش جان خود روشنی بخش نیازمندان و منتظران این رهی....
تو که سبزی جان و جامه را از روح سبز طبیعت وام برده ای و در لطافت طبعت چنانی که نقطه ی اوج بهار را بنام تو نامیده اند...
تو که نیمی از نام مهربان مادر را در نام پرمهر خود به تکرار رسانده ای....
اکنون که توفیق یافته ای تا به لطف حق دست دانش را به دامان هنر پیوند زنی و در این راه پرتلاطم ره بپویی، همواره بیاد دار سوگند سبزی را که بر سر اینکار خورده ای و پیمان مقدسی را که با خدای خویش بسته ای و هرگز از یاد مبر که به دنیا نفروشی اجر اینکار پر ارج خود را... مباد که آیینه ی پاک وجدانت به زنگار پلیدی دنیا رنگ سیاهی بگیرد.

مریم ابراهیمی (93/10/16)



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٧ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون