گم شدم بس که زدم پرسه به پستوی خودم

چه کنم تا بروم یک قدم آن سوی خودم؟

گوشه گوشه همه جا گشتم و گشتم؛ گویا

خلوتی گمشده ام پشت ِ هیاهوی ِ خودم

چند هفته است که از چارطرف بابت یک

پنجره ، در به در ِ کوچه ی نُه توی خودم

شرمسارم؛ همه ی عمر به جای پرده

گرده برداشتم، ای آینه، از روی خودم

همه را یک سره سنجیدم و یک بار نشد

که خودم را بکشم پای ترازوی خودم

قهرمان بازی ام آخر به سرآمد، اما

باز با بُرد خیالی سر ِ سکوی ِ خودم

دائما دعوی ِ دریادلی ام داغ و … دریغ

یخ زدم، قطره پس ِ قطره، ته جوی ِ خودم

خواستم ناز و نیازی بکنم وقت نماز

خود گرفتار شدم در خم ابروی خودم!

کفش عقل از پی ات از پای درآمد ای عشق!

من ِ دیوانه ولی گرم تکاپوی خودم

آرش دیگری از من تو بسازی، ورنه

من خودم باخبر از سستی بازوی خودم

این همه شانه مینداز به بالا! پس از این

می گذارم سر خود را سر ِ زانوی خودم!

هرچه از دوست رسد نیکوی نیکوست، بیا

بنشین، دشنه ی غربت زده! پهلوی خودم!

تو ببخشای، اگر مستم و مغرور، ای صبح

شمعم و سرخوشم از نم نم سوسوی خودم،

شعله ام پر بگشاید، که برآید، شاید

باطل السحر ِ خودم از پس ِ جادوی خودم

من به چشم همگان قیمتی ام، غیر از خود

شیشه ی عطرم و خود بی خبر از بوی خودم!

به غزلمثنوی موی تو سوگند، امروز

منم و شعر سپید خودم – این موی ِ خودم !

نوش ها هست به نیش قلمم، اما حیف

نچشیدم خودم از شربت کندوی خودم

خلیل ذکاوت

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٩ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون