بخش هایی از پرتو اول و دوم

... اکنون که صدای گام های دشمن زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسب ها بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سیاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک تر می شود، یک لحظه خواب کودکیت را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر  دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد و هلهله دشمن؛ که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشم های خسته اش را نگران تو می کند. پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی: می شنوی برادر؟! این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد  می زند: (ای لشکر خدا بر نشینید و بشارت بهشت را دریابید...)

حسین بازوان تو را به مهر در میان دست هایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است. همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می ایی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکاف ها بر تنها شاخه دست اویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی: وای برمن  !

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند: وای بر تو نیست خواهرم  ! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

... همه تکیه گاه های تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

... نمی خواهی حسین را از این حال غریب دراوری. حالی که چشم به ابدیت دوخته است و غبار لباسش را برای رفتن می تکاند. اما چاره چیست. بهترین پناه اشک های تو، همیشه آغوش حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است باید در سایه سار آن پناه گرفت.

... اما اکنون فقط این آغوش حسین است که جان می دهد برای گریستن و تو انقدر گریه می کنی که از هوش می روی و حسین را نگران هستی خویش می کنی. حسین به صورتت آب می پاشد و پیشانی ات را بوسه گاه لب های خویش می کند. زنده می شوی و نوای آرام بخش حسین را با گوش جانت می شنوی که:

آرام باش زینبم! صبوری کن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم[ثابت و استوار] اهل زمین است. حتی آسمانیان هم می میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند. اوست که می آفریند، می میراند و دوباره زنده می کند، حیات می بخشد و بر می انگیزد.

... تو در همان بی خویشی به سخن می ایی که:

... اکنون این تنها تو نیستی که می روی، این پیامبر من است که می رود، این زهرای من است، این مرتضای من است، این مجتبای من است. این جان من است که می رود.

... حسین اگر بگذارد، حرف های تو با او تمامی ندارد. سرت را بر سینه می فشارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت می ریزد:

خواهرم ! روشنای چشمم ! گرمی دلم ! مبادا بی تابی کنی ! مبادا روی بخراشی ! مبادا گریبان چاک دهی ! استواری صبر از استقامت توست. حلم در کلاس تو درس می خواند، بردباری در محضر تو تلمیذ[شاگرد] می کند، شکیبایی در دست های تو پرورش می یابد و تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده می شوند و  جهان پس از تو را سرمشق تعبد می دهند...

سیّد مهدی شجاعی



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون