(قسمت دوم)

... کیمیاگر گفت: همه چیز دنیا در حال تکامل است. و از دیدِ خردمندان، طلا فلزی است تکامل یافته...

...انسان ها هیچ گاه سخن خردمندان را درک نکرده اند. برای همین هم بجای اینکه طلا نمادی از تکامل شود، پایه و اساس کشمکش ها و درگیری ها شد.

پسر گفت: اشیا به زبان های گوناگون سخن می گویند. زمانی بود که نعره ی یک شتر برای من مفهومی جز نعره ی یک شتر نداشت. بعد برایم به شکل نشانه ای از خطر درامد و سرانجام دوباره مفهوم همان نعره ی شتر را پیدا کرد.

پسر مکث کرد. بدون شک کیمیاگر همه ی این مطالب را می دانست.

کیمیاگر گفت: من کیمیاگران حقیقی را شناخته ام. آنها خود را در آزمایشگاه هایشان محبوس کردند و کوشیدند مانند طلا تکامل یابند. و آنها سنگ کیمیا را یافتند چون دریافتند وقتی چیزی تکامل می یابد، همه چیز پیرامون آن نیز تکامل می یابد.

بعضی ها هم به طور اتفاقی این سنگ را یافتند. آنها دارای این موهبت بودند که روحشان از بقیه آمادگی بیشتری داشت. اما اینها به حساب نمی اید و تعدادشان اندک است.

و بعد هم کسانی بودند که هدفشان فقط یافتن طلا بود. آنها هیچگاه موفق به کشف این راز نشدند چون فراموش کردند که سرب، مس و آهن هرکدام ماهیت خود را دارند و هرکس که بخواهد این ماهیت را دگرگون سازد، هیچ گاه نخواهد توانست به ماهیت خویش پی ببرد...

...(کیمیاگر) جلو رفت و صدفی را از روی زمین برداشت. گفت: این صحرا روزگاری یک دریا بود است...

...کیمیاگر از پسر خواست تا صدفی را کنار گوشش بگذارد. پسر در کودکی بارها این کار را کرده بود و صدای دریا را از میان صدف شنیده بود. دریا در این صدف باقی مانده چون سرنوشتش چنین بوده است و تا زمانی که آب بار دیگر این صحرا را فرا نگیرد، در آن باقی می ماند ...

پائولو کوئیلو



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۸ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون