مِهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد      رخ شطرنج  نبُرد آنچه رخ زیبا بُرد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت    از سَمَک*تا به سُهایش*کشش لیلی بُرد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه      ذرّه یی بودم و مِهر تو مرا بالا برد

من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم      او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صَهبا*ز کجا بود مگر دست که بود      که درین بزم بگردید و دل شیدا برد؟

خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود      که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیَم مهر و خودت سوختیَم      با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی      خَمِ ابروت مرا دید و زمن یغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت      همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

این غزل از مرحوم علّامه محمّد حسین طباطبایی ، از مهر تابان یادنامه
علّامه نقل شده است.

سَمَک: ماهی که بنا بر اساطیر، زمین بر روی اوست.

سُها: ستاره یی ریز در دبّ اکبر.

صَهبا: شراب انگور، می.



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون