«قبل از هر چیز شهادت یکی دیگر از جوانان این مرز و بوم و به خانواده بزرگوارشون و جامعه علمی کشور تبریک و تسلیت عرض می کنم»

بخش هایی از پرتو شانزدهم

...همه اهل کاروان را از بزرگ و کوجگ با طناب به یکدیگر بسته اند.

... به محض ورود به مجلس، امام رو می کند به یزید و با لحنی آمیخته از شکوه و اعتراض و توبیخ می گوید: « ای یزید! گمان می کنی که اگر رسول خدا (ص)ما را در این حال ببیند، چه می کند؟»

با همین اولین کلام امام، حال مجلس دگرگون می شود...

. یزید که حال و روز بیمار و جسم نحیف سجاد(ع) را می بیند، برای تغییر فضای مجلس هم که شده، به پسرش اشاره می کند و به سجاد می گوید: (حاضری با پسرم خالد کشتی بگیری؟) و با خود گمان می کند که از دو حال خارج نیست. یا می پذیرد و با این حال و روز، زمین می خورد و یا نمی پذیرد و با شانه خالی کردنش و اظهار عجزش، زمین می خورد. سجاد، اما پاسخی می دهد که یزید را برای لحظاتی گیج می کند. امام می گوید: «کشتی چرا؟! یک شمشیر به دست هر کداممان بده تا درست و حسابی بجنگیم.» یزید زیر لب با خود زمزمه می کند: (حقا که پسر علی بن ابیطالب است.) سپس به امام می گوید: (ای فرزند حسین! پدرت درباره سلطنت با من ستیز کرد و دیدی که خداوند چه بر سر او آورد؟!)

امام می فرماید: «هیچ مصیبتی در عالم ارض و یا در نفس شما واقع نمی شود مگر پیش از آنکه بروزش دهیم در کتاب موجود است. و این بر خدا آسان است. برای اینکه به خاطر از دست دادن ها غمگین نشوید و حسرت نخورید و بخاطر به دست آوردن ها، شادمان نگردید. و خداوند هیچ متکبر و فخر فروشی را دوست ندارد.»

... در جنگ های بدر و احد احزاب، جدم علی بن ابیطالب(ع)، لوای پیامبر خدا را در دست داشت و پدر تو پرچم کفر را. وای بر تو یزید! اگر می دانستی که چه کار کرده ای، و درباره پدر و برادر و عموها و خاندانم، مرتکب چه جنایتی شده ای...

یزید که پاسخی برای گفتن نمی یابد طبقی که سر حسین(ع) را بر آن نهاده اند، پیش می شد و با چوب خیزرانی که در دست دارد، شروع می کند به کوفتن بر صورت و لب و دندان امام... و از شادی فریاد می زند که ای یزید! دست مریزاد.

با دیدن این صحنه، ناله و فغان و گریه دختران و زنان به آسمان می رود... و تو ناگهان از جا بر می خیزی و صدای گریه و ضجه  فرو می نشیند. همه سرها به سوی تو بر می گردد و همه نگاه ها به تو خیره می شود...نفس ها در سینه حبس می شود و سکوتی غریب بر مجلس سایه می افکند. و تو آغاز می کنی:

«بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی رسوله و آله اجمعین.

راست گفت خدای سبحان، آنجا که فرمود: سپس فرجام آنان که مرتکب گناه شدند، این بود که آیات خدا را دروغ شمردند و به تمسخر آن پرداختند.

چه گمان کرده ای یزید؟! اینکه راه های زمین و آفاق و آسمان را بر ما بستی و ما را بسان اسیران به این سو آن سو راندی، گمان می کنی که نشانگر خواری ما نزد خدا و عزت و بزرگی تو، در نزد اوست؟

... کجا با این شتاب؟! آهسته تر یزید! فراموش کرده ای فرموده خداوند را که: آنان که کفر ورزیدند، گمان نکنند که مهلت ما به سود آنهاست. ما به آنان مهلت و فرصت می دهیم تا بر گناهشان بیفزایند و عذابی دردناک در انتظار آنان است.

ای فرزند آزاد شدگان به منت! آیا این از عدالت است که زنان و کنیزان تو در پرده باشند و دختران رسول الله، اسیر و آواره؟ ... چه توقع و انتظاری است از فرزندان آن جگر خواری که جگر پاکان را به دندان کشیده و گوشتش از خون شهیدان روئیده؟! و چگونه در عداوت با ما شتاب نکند کسی که به ما به چشم بغض و کینه و خشم و دشمنی می نگرد و بی هیچ حیا و پروایی می گویی: (ای کاش پدرانم بودند و از شادمانی فریاد می زدند: ای یزید! دست مریزاد!) و بی شرمانه بر لب و دندان اباعبدالله سید جوانان اهل بهشت، چوب می زند!

وچرا چنان نگویی و چنین نکنی؟! تویی که جراحت را به انتها رساندی و ریشه مان را بریدی و خون فرزندان محمد(ص) و ستارگان زمین از خاندان عبدالمطلب را به خاک ریختی و یاد پدرانت کردی و به گمانت آنان را فراخواندی. پس بزودی به آنان می پیوندی و به عاقبت آنان دچار می شوی و آرزو می کنی که ای کاش لال بودی و آنچه گفتی، نمی گفتی. و آرزو می کنی که ایکاش فلج بودی و آنچه کردی، نمی کردی.

یا خدایا! حق ما را بستان و از ستمگران بر ما انتقام بکش و خشم و غضب را بر قاتلان ما و قاتلان حامیان ما جاری ساز.

... و گمان مبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند، آنان زنده اند و در نزد خداوندشان روزی می خورند.

و اگر چه روزگار، مرا با تو هم گفتار کرد ولی من همچنان تو را حقیر می بینم و سرزنشت را لازم می شمرم و توبیخت را واجب می دانم. ولی حیف که چشم هایمان اشکبار است و سینه هایمان آتش وار. ... اگر اکنون غنیمت تو هستیم، بزودی غرامت تو خواهیم شد. آن هنگام که هیچ چیز جز اعمال خویش را با خود نخواهی داشت و خدایت به بندگان خویش ستم نمی کند. و ملجاء و پناه من خداست و شکوه گاه من خداست. پس هر مکری که می توانی بساز و هر تلاشی که می توانی بکن.

به خدا سوگند که ریشه یاد ما را نمی توانی بخشکانی و وحی مار ا نمی توانی بمیرانی و دوره ما را نمی توانی به سر برسانی و ننگ این حادثه را نیز نمی توانی از خود برانی. عقلت منحرف و محدود است و ایام حکومتت کوتاه و معدود و جمعیتت پراکنده و مطرود... پس حمد و سپاس از آن خدای جهانیان است که برای اولمان سعادت و مغفرت رقم زد و برای آخرمان، شهادت و رحمت. از خدا می خواهیم که ثوابشان را کامل کند و بر پاداششان بیافزاید و ما را جانشینان شایسته آنان قرار دهد، که او با محبت و مهربان است. و او برای ما کافیست و هم او بهترین پشتیبان ماست.

نفسی عمیق می کشی و می نشینی.»

پشت دشمن را به خاک مالیده ای، کار را به انجام رسانده ای و حرفی برای گفتن، باقی نگذاشته ای. انچه باقی گذاشته ای فقط حیرت است... که ایا تو همان زینبی که داغ دیده ای؟!... یعنی اینهمه درد و داغ و رنج و مصیبت، ذره ای از جلال تو نکاسته است؟! این لحن، لحن محکومیت و اسارت نیست، لحن سیطره و اقتدار است.

تو به کجا متصلی زینب؟ تو از کجا مدد می گیری؟ تو اهل کدام جلالستانی؟

اکنون یزید باید چیزی بگوید و این سکوت سنگین مجلس را بشکند. اما چه بگوید؟ تو چیزی برای او باقی نگذاشته ای. همه این برنامه ها و مقدمات و تشریفات برای شکستن شما بوده است و تو نه تنها نشکسته ای که در نهایت استواری و اقتدار، دشمن را مچاله کرده ای و دور انداخته ای. اکنون هر اقدامی از سوی یزید او را رسواتر و ضایعتر می کند. قتل و غارت و اسارت، امتحان شده است.

...راس الجالوت، پیرمردی است از علمای بزرگ یهود که یزید برای به رخ کشیدن قدرت خود، او را به این مجلس، دعوت کرده است. اما اکنون شنیدن حرف های تو و دیدن رفتار یزید، او را دچار حیرت و شگفتی کرده است. رو می کند به یزید و می پرسد: (آیا این سر واقعا سر فرزند پیامبر شماست و این کاروان، خاندان اویند؟!)

یزید می گوید:(آری، اینچنین است.)

راس الجالوت می پرسد: (به چه جرمی اینها کشته شدند؟)

یزید پاسخ می دهد: ( او در مقابل حکومت ما قد برافراشت و قصد براندازی حکومت ما را داشت.)

راس الجالوت، بهت زده می گوید: ( فرزند پیامبر(ع) که به حکومت، شایسته تر است. نسل من پس از هفتاد پشت به داود پیامبر(ع) می رسد و مردم به سبب این اتصال، مرا گرامی می دارند، خاک قدم های مرا بر چشم می کشند و در هیچ مهم، بی حضور و مشورت و دستور من عمل نمی کنند. چگونه است که شما فرزند پیامبرتان را به فاصله یک نسل می کشید و به آن افتخار می کنید؟ به خدا قسم که شما بدترین امتید.)

یزید که همه اینها را از چشم خطابه تو می بیند، خشمگین به تو نگاه می کند و به او می گوید، اگر پیامبر نگفته بود که: (اگر کسی، نامسلمانی را که در پناه و تعهد اسلام است بیازارد، روز قیامت دشمن او خواهم بود؛ همین الان دستور قتلت را صادر می کردم.)

راس الجالوت می گوید: ( این کلام که حجتی علیه خود توست. اگر پیامبر شما دشمنی کسی خواهد بود که معاهد نامسلمان را بازارد، با تو که اولاد او را کشته ای و آزرده ای چه خواهد کرد؟! من به چنین پیامبری ایمان می آورم.) و رو می کند به سر بریده امام و می گوید: (در پیشگاه جدت گواه باش که من شهادت می دهم به وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله وسلم.) ...

سید مهدی شجاعی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون