(گزیده ی چهارم)

... خورشید از پسر پرسید: «خوب، چرا گفتی که من عشق را نمی شناسم؟»

«چون این عشق نیست که مانند صحرا ساکن باشی یا همانند باد در جهان گردش کنی، و این عشق نیست که همانند تو از دور شاهد همه چیز باشی. عشق نیرویی است که روح جهان را تبدیل می کند و بهبود می بخشد...

این ما هستیم که روح جهان را تغذیه می کنیم، و دنیایی را که در آن هستیم با خوب یا بد بودن ما، خوب یا بد خواهد شد. و اینجاست که نیروی عشق وارد می شود. چون وقتی عاشقیم همیشه تشنه ی بهتر شدن هستیم.»

خورشید پرسید: « پس از من چه می خواهی؟»

پسر پاسخ داد: «می خواهم کمکم کنی به باد تبدیل شود.»

خورشید گفت: «طبیعت، من را جزو خردمندترین مخلوقات می داند ولی نمی دانم چگونه می توان تو را به باد تبدیل کرد.»

«پس باید از چه کسی کمک بخواهم؟»

خورشید لحظه ای به فکر فرو رفت.    «با دستی که تمام این چیزها را نوشته صحبت کن.»

پسر رو به سوی دستی کرد که همه چیز رانوشته بود. با این کار احساس کرد که عالم در سکوت فرو رفته و تصمیم  گرفت حرفی نزند. جریانی از عشق در قلبش جان گرفت و دست به دعا برداشت. دعایی بود که برایش تازگی داشت چون بدون کلام بود و در آن خواسته ای نداشت. دعایش شکرگذاری از یافتن مراتع جدید برای گوسفندانش نبود، برای فروش بیشتر ظروف بلور و... نبود. پسر در آن سکوت دریافت که صحرا، باد و خورشید نیز می کوشند نشانه هایی را که با دستی واحد نوشته شده است، دریابند و می خواهند راهشان را دنبال کنند و بفهمند چه چیزی بر روی لوح زمردین نوشته شده است. او دریافت که نشانه ها بر روی زمین و فضا پراکنده اند... آن دست برای همه ی این ها (دلیل آفرینش) دلیلی داشت و فقط آن دست بود که می توانست معجزه بیافریند، دریا را به صحرا و یا انسانی را با باد تبدیل کند. زیرا فقط آن دست دریافته بود که طرح بزرگتری، عالم را به نقطه ای کشانده که دوره ی شش روزه ی خلقت را  به شاهکار آفرینش مبدل کرده است.

پسر در روح جهان مستغرق شد و دریافت که روح جهان جزیی از روح خداوند است...

پائولوکوئیلو

(نقاشی زیبای این مطلب، از آثار استاد فرشچیان انتخاب شده.!)



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون