«من مسیح را دوست دارم»

یادم هست، یک شب در اتاقی که در زیرزمین خیابان اوکلی داشتیم، من در بستر افتاده بودم و اندک اندک تبم داشت فروکش می کرد و حالم خوب می شد.

من و مادرم تنها بودیم. مادرم پشت پنجره نشسته بود و کتاب می خواند، سپس به بازی کردن و بعد از آن به شیوه ی خویش، که غیر قابل تقلید بود، به توضیح عشق حضرت مسیح(ع) به کودکان و بیچارگان پرداخت.

شاید بیماری من احساسات او را تهییج کرده بود. اما بهرحال از مسیح(ع) چنان سیمایی در ذهنم مجسم ساخت که جذبه ای فوق العاده برایم ایجاد کرد. مادر از ژرفای فهم او حرف می زد. و از زن گناهکاری که قرار بود توسط مردم سنگسار شود، از سخنان مسیح خطاب به آن ها گفت: چه کسی بین شما گناهکار نیست. هر کس خود را گناهکار نمی داند حق دارد سنگی بسوی این زن پرتاب کند.

... آنقدر تحت تاثیر سخنان و حرکات مادرم قرار گرفته بودم که از صمیم قلب آرزو کردم همان شب بمیرم تا به دیدار مسیح(ع) نائل شوم. اما مادرم تا این حد پرشور و هیجان نبود. به من گفت: مسیح(ع) می خواهد تو زنده بمانی و انچه را که تقدیر برایت معلوم کرده انجام دهی.

در آن اتاق تاریک زیرزمین خیابان اوکلی به نظرم آمد که مادرم درخشان ترین شعله ای از لطف و مهربانی است که تاکنون جهان بخود دیده است. او هنر تئاتر و ادبیات را با غنی ترین محتوای آن یعنی عشق و ترحم و انسانیت بمن ارزانی می کرد.

به قلم: چارلی چاپلین (1897 – 9 ساله)



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون