بِشرِ حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم، یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم، پرسیدم که این زخم از بهر چه بود، گفت:از آنکه شیفته عشقم. گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف دهند؟ گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود، به مشاهده معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم. گفتم: و گر دیدارت بر دیدار دوستِ مِهین آمدی، خود چون بودی؟ نعره یی بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده وی همه قهری به لطف برگیری، ولکن:
زان می  نرسد به نزدتو هیچ خسی    در خوردن غم های تو مردی باید. رشیدالدین میبدی



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : محمدرضا | نظرات ()
  • اس ام اس دون
  • پي سي سون